Virtual Afghans
12-30-2003, 09:45 AM
تا بد فروغ مهر و مه از قطره هاي اشك
باران صبحگاه ندارد صفاي اشك
گوهر به تابناكي و پاكي چو اشك نيست
روشندلي كجاست كه داند بهاي اشك ؟
ماييم و سينه اي كه بود آشناي اشك
گوش مرا ز نغمه ي شادي نصيب نيست
چون جويبار ساخته ام با نواي اشك
از بسكه تن ز آتش حسرت گداخته است
از ديده خون گرم فشانم بجاي اشك
چون طفل هرزه پوي بهر سوي مي دويم
اشك از قفاي دلبر و من از قفاي اشك
ديشب چراغ ديده منتا سپيده سوخت
آتش افتاد بي تو بماتم سراي اشك
خواب آور است زمزمه جويبارها
در خواب رفته بخت من از هايهاي اشك
بس كن رهي كه تاب شنيدن نياوريم
از بسكه دردناك بود ماجراي اشك
باران صبحگاه ندارد صفاي اشك
گوهر به تابناكي و پاكي چو اشك نيست
روشندلي كجاست كه داند بهاي اشك ؟
ماييم و سينه اي كه بود آشناي اشك
گوش مرا ز نغمه ي شادي نصيب نيست
چون جويبار ساخته ام با نواي اشك
از بسكه تن ز آتش حسرت گداخته است
از ديده خون گرم فشانم بجاي اشك
چون طفل هرزه پوي بهر سوي مي دويم
اشك از قفاي دلبر و من از قفاي اشك
ديشب چراغ ديده منتا سپيده سوخت
آتش افتاد بي تو بماتم سراي اشك
خواب آور است زمزمه جويبارها
در خواب رفته بخت من از هايهاي اشك
بس كن رهي كه تاب شنيدن نياوريم
از بسكه دردناك بود ماجراي اشك