View Full Version : A'shaar'e SAPED
ME-Crazy
06-18-2005, 03:10 PM
Salaam, wanted to make a new thread for contemporary poets and specifically for "ashaar'e saped yaa nau" ,so lets share our favorites here. I shall start with my all time favorite- By Feraydon Moshiri.
كوچه
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
makes you a bit sentimental doesn it? :shy:
Nusheen
06-18-2005, 03:13 PM
Originally posted by ME-Crazy
Salaam, wanted to make a new thread for contemporary poets and specifically for "ashaar'e saped yaa nau" ,so lets share our favorites here. I shall start with my all time favorite- By Feraydon Moshiri.
كوچه
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
makes you a bit sentimental doesn it? :shy:
oh menoo this is one of my fav:shy:
ME-Crazy
06-20-2005, 02:40 PM
I know ;) its without a doubt one of the best poems.
Here is one by Sohrab Sepheri..
دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.
بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
چشم ميدوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد.
تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.
تيرگي پا مي كشد از بام ها :
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.
ME-Crazy
06-24-2005, 06:08 PM
چشم در راه كسي هستم
كوله يارش بر دوش ،
آفتابش در دست
خنده بر لب ، گل به دامن ، پيروز
كوله بارش سرشار از عشق ، اميد
آفتابش نوروز
باسلامش ، شادي
در كلامس ، لبخند
از نقس هايش گُل مي بارد
با قدم هايش گُل مي كارد
مهربان ، زيبا ، دوست
روح هستي با اوست !
قصه ساده ست ، معما مشمار ،
چشم در راه بهارم آري ،
چشم در راهِ بهار …. !
By: Moshiri
Nusheen
06-26-2005, 02:30 PM
چندان به انتظار نشستم
به بام شب
چندان ز صبح گفتم و
از عشق دم زدم
تا اينكه در غبار مه آلود يك خيال
ديدم صفاي خرم صبحي سپيد را
ديدم ولي چه دور بود و
چه تنها خيال من
اينك به تيره تر شبي
كه گلو مي فشاردم
من مانده ام و
شيون مرغي و بوي خون
با ياد گمشده اي
ز تمناي يك خيال
ME-Crazy
06-27-2005, 11:35 AM
Nice one ;)
وهم
جهان ، آلوده خواب است.
فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ
چنان كه من به روي خويش
در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:
ميان اين همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!
شب از وحشت گرانبار است.
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:
چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟
Nusheen
06-29-2005, 09:28 AM
هر نفس می رسد از سينه ام اين ناله به گوش
!كه در اين خانه دلی هست به هيچش مفروش
چون به هيچش نفروشم ؟ كه به هيچش نخرند
هركه بار غم ياری نكشيده ست به دوش
سنگدل ، گويدم از سيم تنان روی بتاب
بی هنر ، گويدم از نوش لبان چشم بپوش
برو ای دل به نهانخانه خود خيره بمير
!مخروش اين همه ای طالب راحت مخروش
آتش عشق بهشت است ، مينديش و بيا
زهر غم راحت جان است ، مپرهيز و بنوش
بخت بيدار اگر جويی با عشق بساز
غم جاويد اگر خواهی ، با شوق بجوش
پر و بالی بگشا ، خنده خورشيد ببين
پيش از آنی كه شود شمع وجودت خاموش
ME-Crazy
07-03-2005, 01:31 PM
That's a beautiful poem of Moshiri Nusheen qand :)
برخطوط قرمز دستانت
سرنوشت آفتاب را نوشته اند
برخيز
ودستی بر افشان
كه حضورشب
نفسم را
تنگ ساخته است
پرتو نادری
Sepehr
07-03-2005, 09:24 PM
http://www.forughfarrokhzad.org/selectedworks/divar/andouh1.jpg
http://www.forughfarrokhzad.org/selectedworks/divar/andouh2.jpg
ME-Crazy
07-05-2005, 08:03 PM
Khobesh Sahel jaan.
دنگ...، دنگ ....
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.
پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...
http://imagecache2.allposters.com/images/PTGPOD/384319.jpg
Nusheen
07-06-2005, 02:55 PM
شعله خورشيد
بر در دروازه هاي شب
مي رسد كم كم سپاه صبح
گر چه تاريك است و ظلماني
يا پر از مكر است و طولاني
مي كشد هر شعله اي از نور
اينكه تا حاكم بماند زور
اين خيالي واهي است و كور
ظلمت و ظلم است خود فاني
در ديار تار و بي مهتاب
ميشود هم برف و يخها آب
شعله خواهد زد دگر خورشيد
فاش و هم رسواست هر جاني
ME-Crazy
07-06-2005, 11:11 PM
Nice.
در نگاه های تو و من، اين هزاران انتظار
در پيکر تو و من ـ
اين هزاران قلب به خون کشيده
در دستان بی حس تو و من
همهء قلم ها بيمار اند.
در هر خيابان ِ تو و من
مزار بی نشان نقش پای تو و منست.
تمام ستاره گان نيمه شبی تو و من
زخمی اند.
در صبحگاه تو و من
گل ها پر پر شده اند.
بر ستاره گان خاکستر ماهتاب نشسته
و بر گل ها خون شبنم.
آيا اين يک حقيقت است
يا رشتهء عنکبوتی پندار های ما؟
اگر حقيقت است، چه بايد کرد؟
اگر نيست چه بايد کرد؟
تو بگو!
تو بگو!
Faiz Ahmad Faiz.
Nusheen
07-08-2005, 09:36 AM
چه می کنی؟
نور اگرپنجره را باز کند،چه می کنی؟
حرف اگر به کوچه پروازکند،چه می کنی؟
جای گهر خـَزَف دمی، گرفت و خندید همی
صدف کنون مرتبه احراز کند، چه می کنی؟
ترس تو ازسرود هاست،جنبش تاروپودهاست
مطرب اگر کرشمه با ساز کند، چه می کنی؟
واژه به واژه خامه خون خورد و تراوشش کنون
شعرشده،شعر چوایجاز کند، چه می کنی؟
شرح شکستن ِ قلم گوید و شیوه ی ستم
واقعه ای که رفته آوازکند، چه می کنی؟
واقعه نِی که فاجعه، فاجعه گرکه عاقبت
پرده دَرَد،حکایت آغازکند، چه می کنی؟
دردل باغ خسته مان،داغ ها شده نهان
سروقدی،گشوده این رازکند، چه می کنی؟
گوید اگراز عاشقان،سرخ ترین شقایقان
یاد از آن خِـیل ِ سرافرازکند، چه می کنی؟
واین که به جرم ِ عاشقی،زخمی ِ تازیانه هاست
نوبتی اربنای ابراز کند، چه می کنی؟
سینه ی ما زسنگ نیست، اهل غبارورنگ نیست؛
آینه وش، ترا وراندازکنـد، چه می کنی؟
بنگردت جو روبرو،فاش شوی تو مو به مو
بخت هم آن زمان دگر ناز کند،چه می کنی؟
شب به خیال خام تو،مانع پر کشیدن است
راز اگر شبانه پرواز کنـد، چه می کنی؟
ویدا فرهودی
Nusheen
07-09-2005, 08:21 AM
:shy:
گلهاي پر پر فرياد
شبي كه پرشده بودم زغصه هاي غريب
به بال جان سفري تا گذشته ها كردم
چراغ ديده برافروختم به شعله اشك
دل گداخته را جام جان نما كردم
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان
هزار پنجره بر عمر رفته وا كردم
به شهر خاطره ها چون مسافران غريب
گرفتم از همه كس دامن و رها كردم
هزار آرزوي ناشكفته سوخته را
دوباره يافتم و شرح ماجرا كردم
هزار ياد گريزنده در سياهي را
دويدم از پي و افتادم و صدا كردم
هزار بار عزيزان رفته را از دور
سلام و بوسه فرستادم و صفا كردم
چه هاي هاي غريبانه كه سردادم
چه ناله ها كه ز جان وجگر جدا كردم
يكي از آن همه يايران رفته بازنگشت
گره به باد زدم قصه با هوا كردم
طنين گمشده اي بود در هياهوي باد
به دست مننرسيده آنچه دستو پاكردم
دريغ از آنهمه گلهاي پرپر فرياد
كه گوشواره گوش كر قضا كردم
همين نصيبم ازين رهگذر كه در همه حال
ترا كه جان مرا سوختي دعا كردم
در انتهاي انتظاري سرد و طولاني
من ماندم و آغاز يك فصل پريشاني
وقتي بهار از شاخه هاي كاج، مي تابيد
من بودم و يخ بستگيهاي زمستاني
در سر، صداي سبز گندمزار مي پيچيد
اما دلم محو سكوتي بود پنهاني
بادي كه با خود برد برگ انتظارم را
مي ريخت بر قصر دلم يك قلعه ويراني
گاه عبور از امتداد لحظه هاي سرد
دستي به روي شانه ام مي كاشت عرياني
Bache_hamsaya
07-11-2005, 09:59 PM
Originally posted by Roya
در انتهاي انتظاري سرد و طولاني
من ماندم و آغاز يك فصل پريشاني
وقتي بهار از شاخه هاي كاج، مي تابيد
من بودم و يخ بستگيهاي زمستاني
در سر، صداي سبز گندمزار مي پيچيد
اما دلم محو سكوتي بود پنهاني
بادي كه با خود برد برگ انتظارم را
مي ريخت بر قصر دلم يك قلعه ويراني
گاه عبور از امتداد لحظه هاي سرد
دستي به روي شانه ام مي كاشت عرياني
Who is the writter?
ME-Crazy
07-12-2005, 09:48 PM
http://www.geocities.com/Athens/7261/Bakhtari/bakhtari7.gif
Bache_hamsaya
07-13-2005, 08:33 PM
My 3rd sheree sapeed ever
Bache Hamsaya
Written tonight at 11:30pm @ work...July 13th 2005
namidanam chi binwisam
zi talkhi ha
zi bad bakhti
zi nakaami wa yaa
az yaas
namidanam chi binwisam
azan insan kushi zalim
azan adam kushi naa mard
azan dastan khon alood
wa yaa damani pur ashki
zi paien haa
wa yaaa bala
zi adamha wa yaa
mawla
namidanam chi binwisam
kulaham gomshoda imshab
myani akhtaran ama
sadaie seena megoyad
namurdam man
bigryam man
bikhandam man
dilam aie alami tang ast
misali gor memanad
ki nay nori daran tabad
na omaidi ki shayad noor baaaz ayad
tamami alami gashtam
bikhandani jahani raa
wali maa raa bigryani
chira yarab?
chira bar man rawa dari
chuneen chizi
chira tanha ba man bini
o har rahi ki raftam
raahi maa giri?
khuda yaa az gonaham bigzar o bakhsha
ki na charam, malolam sakht mayoosam
namidanam kudameen raah raa geeram
namidanam kodam shakhs raa pursam
ki shayad charaie dardi
mani bychara raa danad..
konon khandam zi dardi zindagee dani
tu medani, tu medani ba har chizi
ba har razi ba har ahi ba har ashki
ba har sazi ba har awaa
namidanam chi khwahi kaard ba een
jismi farsoda
ba khakam mekashanad ranji ien dunya
wa tanhaa
tu
khoob medani
o mebini
magar man montazir basham ki taa kari konam
shayad zi ranjo een alam yabam rehaie haa?
wali dar khak khwaham bord
haman sani ki sad omaidi digar dashtam
dar dil
khuda hafiz
wali megoyamat imshab
ki een dunya
"ba yaak pool ham nami arzad"
chi benwisam bogo imshab chi binwisam...
Bache Hamsaya
Written tonight at 11:30pm @ work...
ME-Crazy
07-16-2005, 09:04 PM
Sad, but nice :)
شب تنهايي خوب
گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است و يكدست و باز
شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ‚ ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
Nusheen
07-17-2005, 05:28 AM
khobesh meno jan;)
شب را نوشيده ام
و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر كنم
مگذار ازبالش تاريك تنهايي سر بر دارم
و به دامن بي تار و پود رويا ها بياويزم
سپيدي هاي فريب
روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشم آويخته
او را بگو
تپش جهنمي مست
او را بگو : نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام
نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم
جهنم سرگردان مرا تنها گذار
سهراب سپهری
ME-Crazy
07-17-2005, 10:57 PM
Nice :) Have you noticed Nusheen qand, Sohrab Sepheri's poems are usually about night and darkness? So simple yet so sophisticated.
Anyhow, here is a poem by one of my other favorite poet Feraydon Moshiri.
جادوي بي اثر
پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديري است ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها كه در پي هم ميشود تهي
درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نميبرد
هان اي عقاب عشق !
از اوج قله هاي مه آلود دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نميبرد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگي
با اينكه ناله مي كشم از دل كه :
آب ، *آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر كن پياله را
http://www.newwineechurch.org/glass%20of%20red%20wine.jpg
Nusheen
07-18-2005, 09:41 AM
yea menoo jani...;) ash'aaresh aali ast.
اي مهربانتر از من
با من
در دستهاي تو
آيا كدام رزمز بشارت نهفته بود ؟
كز من دريغ كردي
تنها تويي
مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسيم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهرباني تو با من
در كوچه باغهاي محبت
مثل شكوفه هاي سپيد سيب
ايثار سادگي است
افسوس آيا چه كس تو را
از مهربان شدن با من
مايوس مي كند؟
حميد مصدق
ME-Crazy
07-21-2005, 01:26 PM
=) True.
باران
اي دير سفر پنجره بگشاي و تماشا كن
اين شب زده مهتاب گل آسا را
اين راه غبار آلود
اين زنگي شب فرسود
وين شام هراس آور يلدا را
اين پنجره بگشاي كه مرغ شب
مي خواند شادمانه دريا را
- M.Azad
:hip:
Nusheen
07-26-2005, 08:35 AM
menoo jaan ee she'r signature mara ba yaade kase aaword :shy:
اين شعر نيست آتش خاموش معبديست
اين شعر نيست قصه احساس سنگهاست
اين شعر نيست نقش سرابيست در كوير
اين شعر نيست زندگي گنگ رنگ هاست
گر شعر بود بر لب خشكم نمي نشست
گر شعر بود از دل سردم نمي رميد
گر شعر بود درد مرا فاش مي نمود
گر شعر بود تيغ به زخمم نمي كشيد
اين شعر نيست لاشه مرديست پاي دار
اين شعر نيست خون شهيديست روي راه
اين شعر نيست رنگ سياهي است در سپيد
اين شعر نيست رنگ سپيديست در سياه
گر شعر بود مونس چنگ و رباب بود
گر شعربود از دل خود مي زدودمش
گر شعر بود بر لب ياران سرود بود
گر شعر بود نيمه شبي مي سرودمش
نصرت رحمانی
DAST BEKASH BA MOYE MAN, AY HAMA AAREZOYE MAN
MAZRAHE SABZ-E SINA RAA, SHOHLA-WAR AZ SHARAARA KON.
Nusheen
07-28-2005, 01:55 PM
چه بگويم؟ سخني نيست
مي وزد از سر اميد، نسيمي؛
ليك تا زمزمه اي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به روش
ناروني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست
پشت درهاي فرو بسته
شب از دشنه دشمني پر
به كنج انديشي
خاموش
نشسته ست
بام ها
زيرفشار شب
كج،
كوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
چه بگويم ؟ سخني نيست
در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست
ونذر اين ظلمت جا
جزسيا نوحه شو مرده زني
نيست
ورنسيمي جنبد
به رهش نجوا را
ناروني نيست
چه بگويم؟
سخني نيست
احمد شاملو
ME-Crazy
07-30-2005, 03:07 PM
:)
تنها انسان نيست
تنها انسان گريان نيست
من ديده ام پرندگان را
من برگ و باد و باران را
گريان ديده ام
تنها انسان گريان نيست
تنها انسان نيست كه مي سرايد
من سرودها از سنگ
نغمه ها از گياهان شنيده ام
من خود شنيده ام سرودي از باد و برگ
تنها انسان سرود خوان نيست
تنها انسان نيست كه دوست مي دارد
دريا و بادبان
خورشيد و كشتزاران يكسر
عاشقانند
تنها انسان تنهايي بزرگست
انسان مرگ راي
انديشه هاي مرگش ويرانگر
M.Azad
Nusheen
08-02-2005, 02:52 PM
khobesh meno jaan;)
آيينه دلم ز چه زنگار غم گرفت
تار اميدها همه پود الم گرفت
گفتم مرا نياز به نازش نمانده است
فرصت طلب رسيد و سخن مغتنم گرفت
او را كه با سخن به دلش ره نبرده ام
از ره رسيده اي به سپاه درم گرفت
اشك از غرور گرچه ز چشمان من نريخت
هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت
يك عمر گشتم از پي آن عمر جاودان
گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت
نازم بدان نگاه كه او با اشاره اي
نام مرا ز دفتر هستي قلم گرفت
من با كه گويم اينغم بسيار كو مرا
در خيل كشتگان رخش دست كم گرفت
برگرد اي اميد ز كف رفته تا به كي
هر شب فغان كنم كه خدايا دلم گرفت
در سينه ام نهال غمش نشاند عشق
باري گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت
تا بگذرد ز كوه غم عشق او حميد
دستي شكسته داشت به پاي قلم گرفت
حميد مصدق
ME-Crazy
08-03-2005, 10:17 PM
Originally posted by Nusheen
khobesh meno jaan;)
آيينه دلم ز چه زنگار غم گرفت
تار اميدها همه پود الم گرفت
گفتم مرا نياز به نازش نمانده است
فرصت طلب رسيد و سخن مغتنم گرفت
او را كه با سخن به دلش ره نبرده ام
از ره رسيده اي به سپاه درم گرفت
اشك از غرور گرچه ز چشمان من نريخت
هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت
يك عمر گشتم از پي آن عمر جاودان
گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت
نازم بدان نگاه كه او با اشاره اي
نام مرا ز دفتر هستي قلم گرفت
من با كه گويم اينغم بسيار كو مرا
در خيل كشتگان رخش دست كم گرفت
برگرد اي اميد ز كف رفته تا به كي
هر شب فغان كنم كه خدايا دلم گرفت
در سينه ام نهال غمش نشاند عشق
باري گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت
تا بگذرد ز كوه غم عشق او حميد
دستي شكسته داشت به پاي قلم گرفت
حميد مصدق
:heart: loved it..
طعنه برخسته رهروان نزنید
بوسه بردست رهزنان نزنید
چون کمان کهنه شد، کمانش پیر
بهدف تیر ازآن کمان نزنید
تکیه برزندگان کنید ای قوم
تاج بر فرق مردگان نزنید
هیچگاهی خزف گهر نشود
خاک در چشم مردمان نزنید
چون خود ازهمرهان قافله اید
همرة دزد کاروان نزنید
باده با دوست درعیان چو خورید
لقمه با غیر در نهان نزنید
--Raziq Fanee
Nusheen
08-04-2005, 02:42 PM
meno jaan Wahid Qasemi cheqadar maqbool mekhaana ee she'r ra...:)
ای قلم بشکن تو از این آه من
یا بسوز
از این غم جانکاه من
یا برایش نامه ای از دل نویس
یا بکش شکل مرا با چشم خیس
ای قلم از من برایش ناله کن
شعر هایم شعر هایم را
برایش نامه کن
ای قلم
تو بوده ای در دست من
شاهدی بر هر چه بود و هست من
ای قلم
ای شاهد شب های من
ای که هستی همدم تنهای من
ای قلم اشکت نمی ریزد چرا؟
می برم حسرت به صبرت مر حبا
ای قلم
آخر نمی سوزی ؟بگو
از نگارش های من آتش بجو
ای قلم
در دست من فریاد کن
از غمم در هر کجا بیداد کن
ای قلم ای شاهد این آه من
بشکن آخر از غم جانکاه من
فريبا شش بلوکی
ME-Crazy
08-05-2005, 02:25 PM
Originally posted by Nusheen
meno jaan Wahid Qasemi cheqadar maqbool mekhaana ee she'r ra...:)
ای قلم بشکن تو از این آه من
یا بسوز
از این غم جانکاه من
یا برایش نامه ای از دل نویس
یا بکش شکل مرا با چشم خیس
ای قلم از من برایش ناله کن
شعر هایم شعر هایم را
برایش نامه کن
ای قلم
تو بوده ای در دست من
شاهدی بر هر چه بود و هست من
ای قلم
ای شاهد شب های من
ای که هستی همدم تنهای من
ای قلم اشکت نمی ریزد چرا؟
می برم حسرت به صبرت مر حبا
ای قلم
آخر نمی سوزی ؟بگو
از نگارش های من آتش بجو
ای قلم
در دست من فریاد کن
از غمم در هر کجا بیداد کن
ای قلم ای شاهد این آه من
بشکن آخر از غم جانکاه من
فريبا شش بلوکی
Jaan ah, besiar zeba ast. Ahangesh ra daree? :shy: barem beferest.
زدرد عشق تو با كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد ؟ شكايتي كه نكردم
چه شد كه پاي دلم را ز دام خويش رهاندي
از آن اسير بلاكش حمايتي كه نكردم
Rahee Mehri
Nusheen
08-07-2005, 01:21 PM
Originally posted by ME-Crazy
Jaan ah, besiar zeba ast. Ahangesh ra daree? :shy: barem beferest.
زدرد عشق تو با كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد ؟ شكايتي كه نكردم
چه شد كه پاي دلم را ز دام خويش رهاندي
از آن اسير بلاكش حمايتي كه نكردم
Rahee Mehri
chashm aziz...har waqt ke didumet ba yaadem byaar ke beferstum baret...omdiwaar astum mesle hamaan surprise qabli nasha...:D
تنها
غنگين
نشسته با ماه
در خلوت ساكت شبانگاه
اشكي به رخم دويد ناگاه
روي تو شكفت در سرشكم
ديدم كه هنوز عاشقم آه
ME-Crazy
08-11-2005, 09:00 PM
ديگر بر نميگردم
گيرم از فراق مردم---
ديگر بر نميگردم
ياد داري پيش گلها
دست به دست رقيبان
كناري آبئ شرار...
من در گوشه اي پنهان
با دو چشمي حيران
مايوسانه ميديدم.
شامگاهي بيتو تنها
از لب ساحل گذشتم
تو گويي موجئ دريا
به گوشم خواند نامت را
آخرين كلا مت را..
به يادت گريه كردم من
ديگر بر نميگردم
*********
Anbarin
08-13-2005, 06:27 AM
Beautifull poems every one....
بازگشت
اين ابرهاي تيره كه بگذشته ست
بر موج هاي سبز كف آلوده،
جان مرا به درد چه فرسايد
روحم اگر نمي كند آسوده؟
ديگر پيامي از تو مرا نارد
اين ابرهاي تيرة توفانزا
زين پس به زخم كهنه نمك پاشد
مهتاب سرد و زمزمة دريا.
وين مرغكان خستة سنگين بال
بازآمده از آن سر دنياها
وين قايق رسيده هم اكنون باز
پاروكشان از آن سر درياها . . .
هرگز دگر حبابي ازين امواج
شب هاي پرستارة رؤيا رنگ
بر ماسه هاي سرد، نبيند من
چون جان ترا به سينه فشارم تنگ
حتي نسيم نيز به بوي تو
كز زخم هاي كهنه زدايد گرد،
ديگر نشايدم بفريبد باز
يا باز آشنا كندم با درد.
افسوس اي فسرده چراغ! از تو
ما را اميد و گرمي و شوري بود
وين كلبة گرفتة مظلم را
از پرتو وجود تو نوري بود.
دردا! نماند از آن همه، جز يادي
منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم،
چون سايه كز هياكل ناپيدا
گردد به عمق آينه ئي معلوم . . .
يكباره رفت آن همه سرمستي
يكباره مرد آن همه شادابي
مي سوزم ـ اي كجائي كز بوسه
بر كام تشنه ام بزني آبي؟
مانم به آبگينه حبابي سست
در كلبه ئي گرفته، سيه، تاريك:
لرزم، چو عابري گذرد از دور
نالم، نسيمي ار وزد از نزديك.
در زاهدانه كلبة تار و تنگ
كم نور پيه سوز سفالينم
كز دور اگر كسي بگشايد در
موج تأثر آرد پائينم.
ريزد اگر نه بر تو نگاهم هيچ
باشد به عمق خاطره ام جايت
فرياد من به گوشت اگر نايد
از ياد من نرفته سخن هايت:
«ـ من گور خويش مي كنم اندر خويش
چندان كه يادت از دل برخيزد
يا اشك ها كه ريخت به پايت، باز
خواهد به پاي يار دگر ريزد!» . . .
در انتظار بازپسين روزم
وز قول رفته، روي نمي پيچم.
از حال غير رنج نبردم سود
ز آينده نيز، آه كه من هيچم.
بگذار اي اميد عبث، يك بار
بر آستان مرگ نياز آرم
باشد كه آن گذشتة شيرين را
بار دگر به سوي تو باز آرم.
Shams
08-13-2005, 03:08 PM
دوش با دخترک زیبای
هوشمندی، صنمی، لاله رخی، رعنایی
که به جوی تن او بجز از خون خرد
خون آزادی و مهر ، راه پیمای نبود
سخنی داشتمی
گفتمش ایکه کنون دخترک رعنایی
وتو فردا که به دل بردن خود یکتایی
و سرانجام زهرچیزوهمه زیبایی
به من ا ز برگ گلستان امیدت سخن اغاز نما
اوکه در هر نفسش موج هزاران ارمان
او که در هر نگهش ناز هزاران گلشن
او که در کنج دلش بزم هزاران خورشید
اوکه در حنجره ا ش ساز هزاران نی زار
خانمان ساخته بود
سخن اغاز نمود
گفت در گلشن امید م من
طرح یک عالم نو
طرح یک راه نوین
طرح یک خالق زن ریخته ام
تا توانم که من این چرخ خشن پرور را
مهر ورزیدن وعشق آموزم
که درین دیرکهن
سخن از عشق حرام است گفتن
اروز، کفر بود داشتنش
سرو آواز نمودن ناقص
من که یک عاشق زار
من که یک بحری ز ارمان و امید
من که پر جوش تراز صد نی زار
من ضعیفه، من که یک ناقص عقل!
کی توانم ؟ سخن آغاز کنم؟
کی توانم، کی توانم................؟
سخن آغاز کنم؟
افران بدخشانی[/CODE]
Nusheen
08-14-2005, 11:56 AM
من به دریا رفتم
خاک ساحل ها را بو کردم
سینه ام پر ز غبار آه است
چشم پر سو کردم
من به اندازه ی اشک خندیدم
قدر سر دفتر هر موجودی نالیدم
من به وزن ملکوت آبی را حس کردم
وز شدت خاموشی ریگی که ز خورشید بیابان داغ است،
به شگفت آمدم و صبر و ادراک شکیبایی را حس کردم
وز خمودی، سادگی بگذشتم.
ته حرفم این است:
من به اندازه ی زیبایی قرمز مستم!
ولی از محنت مرغان هوا غمگینم
دل من غم زده و رنجور است
من به دریا رفتم، آب را بشناسم
شن ساحل ها را لمس کنم
به خروش امواج سر تعظیم فرود آرم
به صدف جدول ضرب و هندسه یاد دهم!
خاطرات اسب آبس از زبان خویش را بنویسم
من به دیدار گل نیلوفر،
من به وقت چمن رفتم
من به دریا رفتم
من به دریا رفتم.
حميد حيدری
ME-Crazy
08-17-2005, 01:48 PM
Ah..as you were.
ME-Crazy
08-17-2005, 01:52 PM
تنهايي
بيابان در تنهايي خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذريست
كه ناداني به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهايي خود غرق است
و حضور ره نوردي را مي نگرد
كه گامهايش لحظه اي
سكوت سنگين خانه را شكسته است
آسمان در تنهايي خود غرق است
و گذار پرنده اي را مي خواهد
كه بال افشان آغوش فروبسته او را بگشايد
و من در تنهايي خودم غرقم و به روزي مي انديشم
كه ديگر نباشم
پيمان آزاد
Nusheen
08-18-2005, 03:28 AM
bara'e behtarin dostem ke az raah merasa;)
من امشب تا سحر بيدار خواهم ماند
وبال خواب را ازگردن خود باز خواهم كرد
به او گويم برو امشب نمي خوابم
به شوق ديدنت چشمان خود را باز خواهم كرد
برايت از حياط خانه ي دل صد گل احساس خواهم چيد
به باغ آرزوهايم گل اميد مي كارم
ستاره هاي اقبالم به من چشمك زنان گويند
كه تو مي آيي ومن اشك شوق از ديده مي بارم
شب آرام و هوا رام ، آسمان پر نور
و قرص ماه همچون روي تو در آسمان پيداست
صداي عوعو سگها نمي آيد
تو گويي امشب اين بيدار مانده ، يكه و تنهاست
شفق سر زد، سياهي رفت و صبح آمد
و قرص ماه جايش را به مهرِ آسمان بخشيد
ومن بيدار و چشمانم به در مانده
براي ديدنت اين قلب ناآرام مي جوشيد
تو گويي انتظارم باز بيهوده ست
نمي آيي و من اينبارهم گول تو را خوردم
از آن ترسم كه هجرانت شود ‹‹ جاويد ›› و من تنها
شكايت از جفاي تو بَرِ مرغ سحر بردم
محمد جاويد
ME-Crazy
08-22-2005, 02:11 PM
Really beautiful.
داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا
آسمان با اشك غم آميخت لبخند مرا
در هواي دوستداران دشمن خويشم رهي
در همه عالم نخواهي يافت مانند مرا
ME-Crazy
09-05-2005, 11:09 PM
شب سردی است و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می*كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدمها.
سایه*ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم*ها.
فكر تاریكی و این ویرانی*.
بی خبر آمد تا با دل من
قصه*ها ساز كند پنهانی.
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر، سحر نزدیك است.
هر دم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریك است !
خنده*ای كو كه به دل انگیزم ؟
قطره*ای كو كه به دریا ریزم ؟
صخره*ای كو كه بدان آویزم ؟
مثل این است كه شب نمناك است .
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیك ، غمی غمناك است
--Sohrab Sepheri
Nusheen
09-07-2005, 04:37 AM
:good:
چشمانت را برای زنده گی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش و
پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم
و
خودت را نیز برای پرستش ...
سعيد قنبری
ME-Crazy
09-08-2005, 10:27 PM
Salam Nusheen Qand :hug: nice poem!
افگار
تشنه تشنه ميخشکد باورم ز رستن ها
گل نکرده ميريزد از دلم شگفتن ها
شاعرانگيهايم بسکه کرده افگارم
هر غزل ز من رنجد عاشقانه گفتن ها
پنجه ای کجا آمد بر نوازش قلبم
گرم کس نميگردم از به بر گرفتن ها
کی دگر گذارم سر روی بستر عشقی
ای عجب چه کوته بود در گمان خفتن ها
خاک ناشناسی ها ريخت بر سر روحم
هر قدر که روييدم از پس نهفتن ها
کی رسد به احساسم دست رهروی عشقی
تا مرا بپيوندت يک قدم به رفتن ها
نزد آرزو هايم بسکه بسکه ناليدم
حيف شد شباب من در مرا شنفتن ها
--بهار سعيد
ME-Crazy
09-09-2005, 10:09 AM
I love this next poem :shy: really..
تو نسيتي كه ببيني
تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد كاج
كنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني
-Moshiri
Nusheen
09-09-2005, 03:20 PM
Salaam meno jaan, nice poemz...btw degaraa koja hastan? ee section khaamosh ast bekhee:shy:
در كوچه باغ روحت خزيده ام
كوير بيدار است
در بيشه ي سبز خزان تپيده ام
حافظه در خاك است
در همكلاسي شب و مهتاب چكيده ام
ماه در قفس است
در انس لطيف خرد و مستي جا مي دويده ام
شراب در بند است
ساناز کريمی
ME-Crazy
09-10-2005, 10:05 PM
Ba rasti Nusheen qand ...tanha ma wa khudet hastem o bas..
بلور رويا
ما تكيه داده نرم به بازوي يكديگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهايمان چو شاخه سنگين ز بار و برگ
خامش بر آستانه محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپيدي كنار تو
بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد
هر لحظه ميچكيد ز مژگان نازكم
بر برگ دستهاي تو آن شبنم سپيد
گويي فرشتگان خدا در كنار ما
با دستهاي كوچكشان چنگ ميزدند
درعطر عود و ناله ي اسپند و ابر دود
محراب را زپاكي خود رنگ ميزدند
پيشاني بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو درياي روشني
با ساقهاي نقره نشانش نشسته بود
در زير پلكهاي تو روياي روشني
من تشنه صداي تو بودم كه ميسرود در گوشم آن كلام خوش دلنواز را
چون كودكان كه رفته ز خود گوش ميكنند
افسانه هاي كهنه لبريز راز را
آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح هاي رنگ رنگ
در سينه قلب روشن محراب مي تپيد
من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ
گفتم خموش آري و همچون نسيم صبح
لرزان و بي قرار وزيدم بسوي تو
اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز
در سينه هيچ نيست به جز آرزوي تو
-فروغ فرخزاد
Nusheen
09-14-2005, 10:21 AM
;)
تو هستي
رو مي كنم به هر جا ، در هر كجا تو هستي
از ابتدا تو بودي، تا انتها تو هستي
در جاده هاي خاكي ،آن سوي ناكجا آباد
هر لحظه رو به روي چشمان ما تو هستي
كشتي شكسته ماييم . اما در اين هياهو
هم با خدا تو هستي ، هم نا خدا تو هستي
گويي درون چشمت خورشيد لانه كرده !
سر چشمهء تمام آيينه ها تو هستي
در بين هر ركوع و در بين سجده هايم
هم دلگشا تو هستي ، هم دلربا تو هستي
امروز اگرچه دنيا در دست كافران است
فردا سرود فتح هر ماجرا تو هستي
او ، من ، شما و هستي مشتقّ اسم اعظم
سر منشا تمام او ، من ، شما ، تو هستي
شعر و غزل نوايي جز تو نمي شناسند
پايان خوب شعر هر بينوا تو هستي
مهدی آذری
ME-Crazy
09-15-2005, 10:59 PM
=)
نردبان خانه ات شدم
براي چيدن ستاره
رفتي و باز نگشتي
جاي پاهايت آنقدر خاك گرفت
تا
شانه هايم شكست
نيامدي
ديگر
مردي براي
اجاق خانه اش
هيزم جمع مي كرد
رامين قاسمی-
Shams
09-16-2005, 03:27 AM
گل من گریه مکن
گل من گريه مكن
كه در آينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
گل من گريه مكن
سخن از اشك مخواه
كه سكوتت گوياست
از نگه كردنت احوال تو را مي دانم
دل غربت زده ات
بي نوايي تنهاست
من و تو مي دانيم
چه غمي در دل ماست
گل من گريه مكن
اشك تو صاعقه است
تو به هر شعله ي چشمان ترم مي سوزي
بيش از اين گريه مكن
كه بدين غمزدگي بيشترم مي سوزي
من چو مرغ قفسم
تو در اين كنج قفس بال و پرم مي سوزي
گل من گريه مكن
كه در آيينه ي اشك تو غم من پيداست
قطره ي اشك تو داند كه غم من درياست
دل به اميد ببند
نا اميدي كفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگريز
در دندان تو در غنچه ي لب زيباست
گل من گريه مكن
مهدی سهیلی
Nusheen
09-16-2005, 02:22 PM
ba nazarem yak topic az ee section delet shuda "All Times Favourite",rit?
شكست غرور
ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
واي در من تاب دوري نيتس
اي خيالت خاطر من را نوازشبار
بيش از اين در من صبوري نيست
بي تو من تنهاي تنهايم
من به ديدار تو مي آيم
حميد مصدق
Shams
09-16-2005, 04:52 PM
Originally posted by Nusheen
ba nazarem yak topic az ee section delet shuda "All Times Favourite",rit?
شكست غرور
ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
واي در من تاب دوري نيتس
اي خيالت خاطر من را نوازشبار
بيش از اين در من صبوري نيست
بي تو من تنهاي تنهايم
من به ديدار تو مي آيم
حميد مصدق
bale, ma ham imroz zyad palidomesh magar nayaftom.:|
ME-Crazy
09-16-2005, 09:25 PM
Originally posted by Shams
bale, ma ham imroz zyad palidomesh magar nayaftom.:|
Topic Chee shod ? :sad: :cry: ! Bayad ke tahqeeqat shoroh konom..
بی خوابی
و آسمان
که هميشه به داستان زندگيم آشناست
همچون دلِ آشوب زده ام
...می گريد
و سپس بس مي کند
ابرهايش را در هم فرو مي برد
:می انديشد
"ای کاش هميشه در خواب بودم"
--فری ناز
Badakhshani
09-17-2005, 02:52 AM
درود بر همه
به سرنوشت غم آلود دانه های انار
دلم چو هیمه میان تنور می سوزد
که هرکی دست فرابرد
پی رهاندشان از شکنج پرده و پوست
نخست پیکرشان را میان مشت فشرد
سپس یکا یک را
به شادمانی خورد
استاد واصف باختری
Nusheen
09-24-2005, 12:30 PM
كسي به سوك نشست
و در مصيبت آن روزهاي خوب گريست
كسي نمي داند
كه پشت پنجره آواز كيست مي آيد
كه كيست مي خواند
كسي به سوك نشست
كه سوكوار جواني ست سوكوار اميد
و سوكوار گذشتن و برنگشتن هاست
كسي نمي داند
كه پشت پنجره رودي ست در سياهي شب
چرا نسيم
چرا آن نسيمروحنواز
ميان برگ درختان نمي وزد امشب ؟
هميشه تنهايي در آستانه وحشت
در آستانه تب
كسي سراغ مرا از كسي نمي گيرد
كه هستيم تنها
در انعكاس صدايي ز دور مي آيد
و در سياهي شبها
رسوب خواهد كرد
هنوز مي گذرم نيمه هاي شب در شهر
مگر كه لب بگشايد به خنده پنجرهاي
كجاست دست گشاينده ؟
خواب سنگين است
مرا به ياد بياور
مرا ز ياد مبر
كه انعكاس صدايم درون شب جاري ست
كسي نمي داند
كه در سياهي شب دشنه اي ست در پشتم
كه در سياهي شب خنجري ست در كتفم
مرا نديدي
ديگر مرا نخواهي ديد
كه پشت پنجره سرشار از سياهي شب
كه پشت پنجره آواز ديگري جاري ست
ميان خلوت خاموشي شب دشمن
بخوان زمزمه آواز
سكوت را بشكن
چرا فراموشي ؟
چگونه خاموشي ؟
به گوش خويش مگر بشنويم اين آواز
كه عاشقان قديمي دوباره مي خوانند
مرا به نام
ترا به نام
كه نام
نام من و توست
عشق آواز است
مرا به نام بخوان اين سكوترابشكن
چرا ؟
كه زمزمه از آيه هاي اعجاز است
دريغ و درد كه شرمنده ايم شرمنده
كه هست فرصت آواز و نيست خواننده
حميد مصدق
ME-Crazy
09-25-2005, 03:13 PM
قصه ي شهر سكوت
روزي دل من كه تهي بود و غريب
از شهر سكوت به ديار تو رسيد
در شهر صدا كه پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد
در سينه ي سردم ، اين شهر يق خرد
با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور
اكنون تو مرا همه شوري و صدا
اكنون تو مرا همه نوري و اميد
در باغ دلم بنشين بار دگر
اي پيكر تو ، چو گل ياس سپيد
Ardelan sarfaraz.
Nusheen
09-26-2005, 09:35 AM
اي قلب تو پر شراره از عشق بگو
وي درد تو بي شماره از عشق بگو
اميد رهايي ام از اين دريا نيست
اي پهنه ي بي كناره از عشق بگو
تا شب پره ها باز ملامت نكنند
با اين شب بي ستاره از عشق بگو
ديريست كه مي رويم و نا پيداييم
درمانده كه چيست چاره از عشق بگو
تا ياد تو را به لحظه ها نسپارند
هر دم همه جا هماره از عشق بگو
گاهي سخن سكوت را مي فهمند
لب دوخته با اشاره از عشق بگو
وقتي ز قصيده ها غزل مي سازند
بنشين و به استعاره از عشق بگو
تنهاي من اي با من تنها ، تنها
از عشق دوباره از عشق بگو
رحيم رسولی
Superman
09-26-2005, 09:42 AM
Originally posted by Nusheen
اي قلب تو پر شراره از عشق بگو
وي درد تو بي شماره از عشق بگو
اميد رهايي ام از اين دريا نيست
اي پهنه ي بي كناره از عشق بگو
تا شب پره ها باز ملامت نكنند
با اين شب بي ستاره از عشق بگو
ديريست كه مي رويم و نا پيداييم
درمانده كه چيست چاره از عشق بگو
تا ياد تو را به لحظه ها نسپارند
هر دم همه جا هماره از عشق بگو
گاهي سخن سكوت را مي فهمند
لب دوخته با اشاره از عشق بگو
وقتي ز قصيده ها غزل مي سازند
بنشين و به استعاره از عشق بگو
تنهاي من اي با من تنها ، تنها
از عشق دوباره از عشق بگو
رحيم رسولی
Nice.. who is Rahime Rasoli?
Nusheen
10-04-2005, 04:53 AM
yak shaa'ere farsi, rawaan konom baret she'r hayesha?:naughty:
i love this poem:shy:
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزل*آلوده*يِ شبهاي من
لحظه*اي حتي دلم با من هم*آوايي نداشت
آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي*شوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانه*يِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهايِ بي*پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي مي*ساختم آنجا كه دريايي نداشت
پشت پا مي*زد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت
شعرهايم مي*نوشتم دستهايم خسته بود
در شب باراني*ات يك قطره خوانايي نداشت
ماه شب هم خويش مي*آراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابي*ات هرگز خودآرايي نداشت
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت
عشق اگر ديروز روز از روز*گارم محو بود
در پسِ امروز*ها ديروز، فردايي نداشت
بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت
وحيد طلعت
ME-Crazy
10-04-2005, 08:14 PM
Besiar maqbool bood Nusheen qand =)
پاييز ماندگار
سرزميني سترون
و انتظار بلوغ
بي گذشت فصول
در پاييزي ماندگار
زنجيري از زمين برپا
بندي از آسمان بر دست
هراسي از گرداب در برابر
تصويري از مرداب دوردست
Nusheen
10-06-2005, 02:55 PM
thanx jano :kiss:
نـمـي دانــم پـس از مــرگم كسـي يـادم كند يانه؟
بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم كند يا نه؟
مــني كـــه بـــا امــيــد لـطف يـزدان رفتم از دنيا
نــمـــي دانم كه او گوشي به فريادم كند يا نه؟
هـــر آنكس را كه در دنيا زخود رنجانده ام گاهي
نــمــي دانـــم زبـنــد خــويـش آزادم كند يا نه؟
اگــر بــا تـيـشه طـعـنـه بـشـد ويـران دلـي از من
نــمـي دانــم كــه آن ويــرانـــه آبادم كند يا نه؟
بـه نـاحـق گـر كـه خوردم مالي از طفل يتيم اينك
نمـــي دانـــم كــه بــا بـخشيدنم شادم كند يا نه؟
اگـرگــرديـد نـيــلي صـورتـي از سـيلـي و مُـشـتم
نــمــي دانــم گــذ شــتــش خـانه آبادم كند يانه؟
اگـر گـاهـي دل مــادر زخـود رنــجــانـده گرداندم
نـــمـــي دانــم كــه شـيرش را حلالم ميكند يانه؟
ز فـــرمان پــدر گاهــي اگـــرپــيــچـيده ام سر را
نــمـــي دانــم كــه با بخشش زلالم مي كند يانه؟
اگر حــقــي بـه ناحق كرده ام در طول عمر خود
نــمي دانـم كـه صاحب حق خلاصم مي كند يانه؟
اگــر گــامــي بــه راه كــج نهادم ، پاي درظـلمت
نــمــي دانـــم كــه پا فكري به حالم مي كند يانه؟
دروغــم گــر کــه فــردی را گــرفــتـار بلا گرداند
گــذ شــتـش آنــک آســوده خـیـالم می کند یا نه؟
دل جــاویـــد گــر رنـجـیـده شد از دست این و آن
نــمــی دانــم کـــه دل دور از ملالم می کند یا نه؟
محمد جاويد
Shams
10-08-2005, 06:20 AM
محبوب من بيا
تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام
شور و نشاط عشق برانگيزد
من غرق مستي ام
از تابش وجود تو در جام جان چنين
سرشار هستي ام
من بازتاب صولت زيبايي توام
آيينه شكوه دلارايي توام
حمید مصدق[/COLOR]
ME-Crazy
10-08-2005, 11:14 PM
Sweet ..
بي تو خاکسترم
بي تو خاکسترم
بي تو ، اي دوست !
بي تو تنها و خاموش
مهري افسرده را بسترم
بي تو در آسمان ، اختران اند
ديدگان شرر خيز ديوان
بي تو نيلوفران آذران اند
بي تو خاکسترم
بي تو ، اي دوست !
بي تو اين چشمه سار شب آرام
چشم گرينده ي آهوان ست
بي تو ، اين دشت سرشار
دوزخ جاودان است
بي تو مهتاب تنهاي دشتم
بي تو خورشيد سرد غروبم
بي تو بي نام و بي سرگذشتم
بي تو خاکسترم
بي تو، اي دوست !
بي تو اين خانه تاريک و تنهاست
بي تو ، تو اي دوست
خفته بر لب ، سخن هاست !
بي تو ، خاکسترم
بي تو ،
اي دوست !
M.Azad
Nusheen
10-09-2005, 01:18 PM
بــهـار تــازه
اي بـهـار تـازه
در ســكـوت كــوچـه بـاغ مـن قــدم بـزن
ايـن ســكوت سـال هـاي پـر غـبـار را
بــه هــم بــزن
اي بـهـار تــازه
مـن چـهـار بــاغ از تــو
ديـرتــر رسـيـده ام
چـار فـصـل سـبــز را
تــو ديـده اي و مـن نـديــده ام
اي بــهــار تــازه
عـشــق
رنـگ نــام تـوسـت
كــوچـه بــاغ پـر غـبـار مــن
در انـتـظـار گـام
تـوســت
اي بـهـار تــازه
زودتــر بـيــا و
ديــرتــر بــرو
دلـپـذيــر مــن
از ايــن ديــار پــرغـبـار
دلـپـذيـرتـر بــرو
http://www.sharemation.com/reza44/abshar1.gif?uniq=-uewlzp
ME-Crazy
10-25-2005, 07:31 PM
pretty!
دوزخ روح
من چه گويم كه كسي را به سخن حاجت نيست
خفتگان را به سحرخواني من حاجت نيست
اين شب آويختگان را چه ثمر مژده ي صبح ؟
مرده را عربده ي خواب شكن حاجت نيست
اي صبا مگذر از اينجا ، كه درين دوزخ روح
خاك ما را به گل و سرو و سمن حاجت نيست
در بهاري كه بر او چشم خزان مي گريد
به غزل خواني مرغان چمن حاجت نيست
لاله را بس بود اين پيرهن غرقه به خون
كه شهيدان بلا را به كفن حاجت نيست
قصه پيداست ز خاكستر خاموشي ما
خرمن سوختگان را به سخن حاجت نيست
سايه جان ! مهر وطن كار وفاداران است
بادساران هوارا به وطن حاجت نيست
هوشنگ ابتهاج
ME-Crazy
11-01-2005, 04:23 PM
امشب
خاك كدام ميكده از اشك چشم من
نمناك مي شود ؟
و جام چندمين
از دست من نثاره خاك مي شود ؟
اي دوست در دشتهاي باز
اسب سپيد خاطره ات را هي كن
اينجا
تا چشم كار مي كند آواز بي بري ست
در دشت زندگاني ما
حتي
حوا فريب دانه گندم نيست
من با كدام اميد ؟
من بر كدام دشت بتازم ؟
مرغان خسته بال
خو كرده با ملال
افسانه حيات نمي گويند
و آهوان مانده به بند
از كس ره گريز نمي جويند
ديوار زانوان من اكنون
سدي ست
در پيش سيل حادثه اما
اين سوي زانوان من از اشك چشمها
سيلي ست سهمناك
اين لحظه لحظه هاي ملال آور
ترجيع بند يك نفس اضطرابهاست
افسانه اي ست آغاز
انجام قصه اي
اينجا نگاه كن كه نه آغازي
اينجا نگاه كن كه نه انجامي ست
اين يك دو روزه زيستن با هزار درد
الحق كه سخت مايه بدنامي ست
حميد مصدق
براي روزهاي با تو بودن
براي لحظه*هاي با تو ماندن
براي ديدن روياي شبنم
نوازش كردن گلهاي مريم
براي درك معناي حقايق
نشستن پاي غمهاي شقايق
براي لمس تنهايي يلدا
گذر از كوچه*هاي تار شبها
براي باور عزم و اراده
دويدن تا افق پاي پياده
تو را ميخواهم اي شوق شرابي
تو را با چشم مست و آفتابي
one more
من قول داده ام
به مريم و ميناي باغمان
اگر روزي رسيد
كه ديگر پرند ه اي
فرصت نكرد سلام كند به باغ
خود يك پرنده شوم
و به هر غنچه اي كه تازه روئيده است
شعر محبت و دوستي را بياموزم
من قول داده ام
به نرگس و ياس و بنفشه ها
اگر روزي رسيد
كه باران فراموش كرد
نرگس و ياس و بنفشه اي
در باغ ما روئيده است
خود قطره اي شوم
و بغلتم روي ياس
غبار نرگس را بشويم
و دستي كشم بر روي بنفشه
من قول داده ام
به لاله و ميخك , به نسترن
اگر روزي رسيد كه خورشيد
فراموش كرد بتابد بر رويشان
من چون الهه زيباي كردگار
همچون نگار درخشنده اي
از باغ برون بيايم و
هيچ كس را از نور خود
از انعكاس طلايي خورشيد
بي بهره نگذارم
Nusheen
11-12-2005, 01:36 PM
i like this one
خوب می دانی كه در چشمت گرفتارم هنوز
روز و شب خوابم ربودی باز بيدارم هنوز
نازنين با من مگو دل بر كن از تكرار من
گرتو تكرار منی جويای تكرارم هنوز
گرچه تن زخمی و خاكی در رهت افتاده است
نيست بر آيينه دل هيچ زنگارم هنوز
فاش می گويم به تو ، با من غريبی ات چرا ؟
رمز و راز من تويی ، دنيای اسرارم هنوز
من به پهنای اميد خود گل شوق تو را
در ميان اين كوير تشنه می كارم هنوز
می شناسم مرگ را بی وحشت اما قلب من
می تپد در سينه چون از عشق سرشارم هنوز
شعر هايم سوخت و خاكسترش در مشت من
باز می بينم تو را معنای آثارم هنوز
ME-Crazy
11-15-2005, 09:36 PM
Nice poems all ;)
آه کاشکی در اين غربت ِ دور
مرا اميد وطنی بود
ای کاش در اين باديه هم
اميد آب و علفی بود!
و در اين غربتِ سرد
و در اين سوز ــ و در اين بيم
چشم تو، چشمه نور
ياد تو، عطر گل ياس
و نگاهت چه تب آلود !
افسوس که غم غمناکِ مرا
نيست فرصتِ هيچ شرری
از سرزمينی دور به سرزمينی دورتر
از غربتی به غربتِ ديگر
و اين اوج اندوه من ست!
ای کاش مرا
اميد وطنی بود!
-ع.م. آزاد
Nusheen
11-25-2005, 01:09 PM
;)
تو را خبر ز دل بي قرار بايد و نيست
غم تو هست ولي غمگسار بايد و نيست
اسير گريه ي بي اختيار خويشتنم
فغان كه در كف من اختيار بايد و نيست
چو شام غم دلم اندوهگين نبايد و هست
چو صبحدم نفسم بي غبار بايد و نيست
مرا ز باده نوشين نمي گشايد دل
كه م ي بگرمي آغوش يار بايد و نيست
درون آتش از آنم كه آتشين گل من
مرا چو پاره ي دل در كنار بايد و نيست
بسرد مهري باد خزان نبايد و هست
به فيض بخشي ابر بهار بايد و نيست
چگونه لاف محبت زني ؟ كه از غم عشق
ترا چو لاله دلي داغدار بايد و نيست
كجا به صحبت پاكان رسي ؟ كه ديده تو
بسان شبنم گل اشكبار بايد و نيست
رهي بشام جدايي چه طاقتي است مرا ؟
كه روز وصل دلم را قرار بايد و نيست
ME-Crazy
11-25-2005, 11:29 PM
Besiar khobesh Nusheen Qand..also haha@ your comment in "dewana khana" topic :D
غبار لبخند
مي تراويد آفتاب از بوته ها
ديدمش در دشت هاي نم زده
مست اندوه تماشاي يار باد
مويش افشان گونه اش شبنم زده
لاله اي ديديم لبخندي به دشت
پرتويي در آب روشن ريخته
او صدا را درشيار باد ريخت
جلوه اش با بوي خاك آميخته
رود تابان بود و او موج صدا
خيره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاريك خواند
طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پيكرش افتاد گفت
آفت پژمردگي نزديك او
دشت درياي تپش آهنگ نور
سايه ميزد خنده تاريك او
-سهراب سپهری
Nusheen
11-26-2005, 01:14 PM
Originally posted by ME-Crazy
Besiar khobesh Nusheen Qand..also haha@ your comment in "dewana khana" topic :D
غبار لبخند
مي تراويد آفتاب از بوته ها
ديدمش در دشت هاي نم زده
مست اندوه تماشاي يار باد
مويش افشان گونه اش شبنم زده
لاله اي ديديم لبخندي به دشت
پرتويي در آب روشن ريخته
او صدا را درشيار باد ريخت
جلوه اش با بوي خاك آميخته
رود تابان بود و او موج صدا
خيره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاريك خواند
طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پيكرش افتاد گفت
آفت پژمردگي نزديك او
دشت درياي تپش آهنگ نور
سايه ميزد خنده تاريك او
-سهراب سپهری
lolz khanda nako ke kaka Afghan Fikr qar nasha........ :D btw miss ya janak :kiss:
زمان را
كاسه اي نيست
تا كه لبريز شود
فضيلتي رونده دارد
بسان آب
و صراحت مكرري
بسان سال
اما
لحظه هايي
به وسعت نامريي يك خاطره
باز مي گرداند آب را
به سرچشمه
و مي برد دل را
به كهن سردابه ها
تا نوازش دهد
خاطرات بودني قديم را
ناهيد عباسی
ME-Crazy
12-03-2005, 08:07 PM
:-)
وای بر من
گر در تابستان چون بيد بلرزم
و در روز تولدم نالهء غم سر بدهم
در بهار شقايقم پژمرده شود
و در کودکی موهايم سپيد
در تنهايی دنبال يک همدل باشم
و برای زنده ماندن دنبال يک دليل
از سرابهای عشق سير باشم
و از خستگی خسته...
وای بر من!
-فری ناز آرين فر
ME-Crazy
12-08-2005, 09:19 PM
نيروي اشك
عزم وداع كرد جواني بروستاي
در تيره شامي از بر خورشيد طلعتي
طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر
همچون حباب در دل درياي ظلمتي
زن گفت با جوان كه از اين ابر فتنه زاي
ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتي
در ابود طاقتي
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست
گفتي ميان آتش و آب است نسبتي
اين طرفه بين كه سيل خروشان در او نداشت
چندان اثر كه قطره اشك محبتي
Nusheen
12-09-2005, 01:20 PM
تنهائی جای پایش را عمیق تر
و ماندن در این غربت
لحظه های غرق در مرداب را
شدت بخشیده
مانند شاخه ای خشک شکننده
و چون عمر یک حباب
لحظه های شیرین، کوتاه
کوره راه خوشبختی، تاریک و متروک
زمان در تسخیر پائیز
و من
همچنان در انتظار بهار ....
Nusheen
12-16-2005, 01:45 PM
کاش مي شد ظرفيت ها را قالب گرفت
کاش مي شد در باريکه های سيال ذهن
تصويري از فرداهای دور برداشت
تا با آن ، لحظه های زيبا کاشت
کاش مي شد هر روزي را که بد بود ، برداشت
جای آن روز ، روز ديگري کاشت
کاش مي شد
کاش مي شد با تمام باورها
با زورقي به سوي درياها رفت
و از آنجا
تا فروغ بي نشانه
تا رؤياها
تا اساطير
با پای برهنه تنها رفت
ME-Crazy
12-21-2005, 12:03 PM
I feel like posting a lot of poems today.
باغ ستاره ها كه سوخت
آمده بود و ميگريست
مثل ستاره هاي صبح
مثل پرنده هاي باغ آمده بود خسته بود
روي چمن نشسته بود
مثل شكوفه هاي سرخ
آمده بود
مي گريست
گفتم اي پرنده
نيست
جز قفسي نمانده است
سينه ي آسمان تهي ست
آمد گريه كرد رفت
باران بود در بهار
آمد در اتاق من
بوي بنفشه ماند و خاك
ياد پرنده ماند و باغ
-
م. آزاد
Nusheen
12-27-2005, 12:44 PM
:cry:
و تو رفتی تنها
آخر قصه ی ما اینجا بود
خداحافظ همان کلامی بود
که تو در پشت خنده ها کشتی
( و در آن لحظه هیچ حرفی نیست )
نازنینم خداحافظ
پشت سر هیچ نگاهی به هرچه مانده مکن
شب و روز من با تنهایی
مثل یک برگ زیر پای بی تفاوتی است
تو برو
ماندن من مرگ من است ...
نازنینم خداحافظ
تو خودت شاخه ای از فاصله را هدیه ام آوردی
تو خودت خواستی که دور از هم
شعله خاطره ها را به دست باد دهیم
و من میان بهت و غرور
حرف آخر را زدم ...
نازنینم خدافظ
بعد از تو نه سوی دگری خواهم رفت
که ببخشایمش هر آنچه که در قلبم هست
و نه دستی به کسی خواهم داد
اگر از سمت سادگی به سوی من آید
( به من آموختی که به دنیا باید
با غریبان آمیخت ، از غریبان آموخت )
نازنینم خداحافظ
ببخش من را گر بی بهانه ای تو را به سوی خود خواندم
آن زمانی که بهانه تمام ماندن بود
من فقط جوشیدم
همه حرفی تازه بودند و
من فقط خندیدم
ببخش من را گر هرچه که می آمد با من ، گفتم ...
نازنینم خداحافظ
من تو را می بخشم
اگر باور نکردی آنچه با من بود
اگر حتی ندیدی قطره ای را که برای تو بروی گونه ی تنهایی ام خشکید
یا حتی نفهمیدی چگونه دوستت داشتم ...
نازنینم خداحافظ
نخواهم گفت هرگز نقشی از تو
پیش چشمانم نخواهم ماند
نخواهم گفت هرگز هیچ جایی نیستت در کنج تنهایی من
هرگز نخواهم گفت دیگر نگاهی نیست
آهی نیست
یا از یاد خواهم برد آن حرفی که بر قلبم تو حک کردی ...
نازنینم خداحافظ
یاد آن روز بخیر که به تو می گفتم
(( خداحافظ ولی مردانه باید گفت تاپیوند و ریشه هست پا بر جا
و تا خورشید می تابد
و تا اینجاست دستی و دلی از مرگ بی پروا ...))
نازنینم خداحافظ
میان ما هر آنچه بود ، گذشت
من و تو سوی فرداها روان هستیم
پرید از چشمهایم خواب دیروزت
من و تو ، حال تفسیر میان دو غریبه در جهان هستیم
ME-Crazy
12-27-2005, 03:55 PM
برايت قصه نوشته ام
تو قهرمان قصه ام مي شوي
در پايان من
بسان مردي كه در راهت كشته مي شود
رامين قاسمی
ME-Crazy
12-31-2005, 08:18 PM
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكويي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
-فريدون مشيری
Anbarin
01-05-2006, 11:41 AM
چرا
چرا رفتي، چرا؟- من بي قرارم،
به سر، سوداي آغوش تو دارم.-
نگفتي ماهتاب امشب چه زيباست؟
نديدي جانم از غم ناشكيباست؟
نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بيقرارست؟
نگفتم با لبان بسته ي خويش
به تو راز درون خسته ي خويش؟
خروش از چشم من نشنيد گوشت؟
نياورد از خروشم در خروشت؟
اگر جانت ز جانم آگهي داشت
چرا بي تابيم را سهل انگاشت؟
كنار خانه ي ما كوهسارست:
ز ديدار رقيبان بركنارست.
چو شمع مهر خاموشي گزيند،
شب اندر وي به آرامي نشيند.
ز ماه و پرتو سيمينه ي او
حريري اوفتد بر سينه ي او.
نسيمش مستي انگيزست و خوشبوست،
پر از عطر شقايق هاي خودروست.
بيا با هم شبي آنجا سرآريم،
دمار از جان دوري ها برآريم!
خيالت گرچه عمري يار من بود،
اميدت گرچه در پندار من بود،
بيا امشب شرابي ديگرم ده!
ز ميناي حقيقت ساغرم ده!
دل ديوانه را ديوانه تر كن.
مرا از هر دو عالم بي خبر كن.
بيا! دنيا دو روزي بيشتر نيست؛
پي ِ فرداش فرداي دگر نيست.
بيا... اما نه، خوبان خود پرستند:
به بندِ مهر، كمتر پاي بستند.
اگر يك دم شرابي مي چشانند،
خمارآلوده عمري مي نشانند.
درين شهر آزمودم من بسي را:
نديدم باوفا زانان كسي را.
تو هم هر چند مهر بي غروبي،
به بي مهري گواهت اين كه خوبي.
گذشتم من ز سوداي وصالت،
مرا تنها رها كن با خيالت!
Nusheen
01-06-2006, 04:22 PM
روی سخنم با توست
با تو که روح خسته ام را به بازی گرفتی
و فرياد التماس چشمانم را نشنيدی
فريادی برای ماندن تا هميشه بودن
و مرا در گرداب سرنوشت رها کردی
تا بی تو بودن را
بر کوله بار خاطرات تلخ زندگيم بيفزايم
و دلتنگی را با بند بند وجودم تجربه کنم
و تو عشق مرا از خاطر بردی
و خاطراتم را
که در گورستان سرد و متروک قلبت پرسه می زد
تا شايد دريچه اي به سوی عشق در آنجا پيدا کند
به دست فراموشی سپردی
اما من ياد تو را به خاطر خواهم سپرد
و تا هميشه بودن
عشقت را تقديس خواهم کرد
Nusheen
01-26-2006, 10:34 AM
mesle inke ee topic yaade har do shumaa rafta meno'ee n Leemo'ee:shy:
سرود سبز شقايق هميشه بر پا بود
شبي كه نغمهء دريا ، ترنّم ما بود
ميان سينهء مردم ترانه اي زيبا
به رنگ بال كبوتر ، به رنگ رويا بود
زلال آبي چشمت در اين شب مهتاب
مثال پنجره اي رو به سوي دريا بود
كنار اين همه آهن، ميان اين همه دود
درون سينهء گلها ، ترانه پيدا بود
شكوه آبي دريا در اين غروب خزان
براي هستي دلها ، اميد فردا بود
بخوان ترانهء عشقي مثال شب پره ها
براي خاطر او كه ، هميشه تنها بود
براي از تو سرودن سبد سبد احساس
ميان چشم و دل و دفترم هويدا بود
مهدی آذری
Me-Crazy
01-26-2006, 07:42 PM
;) Imkaan nadara ke faramosh konom, Nusheen qand.
بی خوابی
چه بگويم واژه ها بيگانه اند
فکر و عقل و هوش من ويرانه اند
ساده می خندی و من حيرانه ام
گر به تو روی آورم ديوانه ام
ساقيا لبريز کن پيمانه ام
تا سحر امشب در اين ميخانه ام
Nusheen
01-28-2006, 03:34 PM
dilem tang shuda meno:cry:
غريبم و غريبانه زندگي مي كنم
همه دوست و همراه
اما غافل كه خنجر از پشت زنند
غريبم ، غريبم
نگاهشان فريبنده
سخنانشان نيشدار
در پشت نگاهشان يك دنيا كينه و دشمني
اما ظاهري فريبنده
غريبم ، غريبم
در اين دنيا غريبم
سخنم را نمي خوانند
عشق و محبت صادقانه ام را به حساب حماقت مي گذارند
انگار كه دشمن ندين ساله هستم
غريبم ، غريبم
و غم غريبانه ام را با خود به گور خواهم برد
غريبن ، غريبم
Me-Crazy
01-28-2006, 09:54 PM
Originally posted by Nusheen
dilem tang shuda meno:cry:
:hug:
Dileta au nako qand. Rasti, qabelesh naist.
و من نفهميدم
برخاستي
تن از غبار تكاندي و گفتي
باد هلهله مي كرد و من نفهميدم
براي چه آمده بودي
براي چه رفتي ؟
برخاستم
تن از غبار تكاندم و گفتم
يادش به خير
باد
-رويا زرين
Anbarin
01-29-2006, 07:27 AM
Salaam berasa..
Nushenak e aziz ey topic hech wakht az yadom namera.. ba khateri ke sh'r ha az halat e dil hayee hama post shoda..
khob ey ham yak sh'rak az rahee mehri bar khodaket post mekonom omedwarom ke khoshet beyaya..
گنجينه دل
چشم فروبسته اگر وا كني
درتو بود هر چه تمنا كني
عافيت از غير نصيب تو نيست
غير تو اي خسته طبيب تونيست
از تو بود راحت بيمار تو
نيست به غير از تو پرستار تو
همدم خود شو كه حبيب خودي
چاره خود كن كه طبيب خودي
غير كه غافل ز دل زار تست
بي خبر از مصلحت كار تست
بر حذر از مصلحت انديش باش
مصلحت انديش دل خويش باش
چشم بصيرت نگشايي چرا ؟
بي خبر از خويش چرايي چرا ؟
صيد كه درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دام ره او شده است
تا ره غفلت سپرد پاي تو
دام بود جاي تو اي واي تو
خواجه مقبل كه ز خود غافلي
خواجه نه اي بنده نا مقبلي
از ره غفلت به گدايي رسي
ور به خود آيي به خدايي رسي
پير تهي كيسه بي خانه اي
داشت مكان در دل ويرانه اي
روز به دريوزگي از بخت شوم
شام به ويرانه درون همچو بوم
گنج زري بود در آن خاكدان
چون پري از ديده مردم نهان
پاي گدا بر سر آن گنج بود
ليك ز غفلت به غم ورنج بود
گنج صفت خانه به ويرانه داشت
غافل از آن گنج كهد ر خانه داشت
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مرد و نهان ماند گنج
اي شده نالان ز غمو رنج خويش
چند نداري خبر از گنج خويش؟
گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشك سحرگاه تو
مايه اميد مدان غير را
كعبه حاجات مخوان دير را
غير ز دلخواه تو آگاه نيست
ز آنكه د لي رابدلي راه نيست
خواهش مرهم ز دل ريش كن
هر چه طلب مي كني از خويش كن
Me-Crazy
01-31-2006, 07:41 PM
مي رفتم
به دنبال ردپايي كه جلوتر
نشان راهم بود
تا آخر بايد مي رسيدم
رد پا ها جدا شدند
يكي ، به دور مي رفت
يكي ، به ماه
به دور رفتم كسي نبود
به ماه گريختم
چه كم شده بود
يكي داشت براي زميني ها تند تند
ماه جمع مي كرد
-رامين قاسمی
:shy:
Shams
02-01-2006, 05:39 AM
Salam!
باران از شاملو
آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر،
كه به آسمان باراني مي انديشيد
و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر باران،
كه پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود
و آنگاه بانوي پر غرور باران را
در آستانه نيلوفرها،
كه از سفر دشوار آسمان باز مي آمد.
Nusheen
02-05-2006, 03:43 AM
Originally posted by Benawa
Salaam berasa..
Nushenak e aziz ey topic hech wakht az yadom namera.. ba khateri ke sh'r ha az halat e dil hayee hama post shoda..
khob ey ham yak sh'rak az rahee mehri bar khodaket post mekonom omedwarom ke khoshet beyaya..
گنجينه دل
چشم فروبسته اگر وا كني
درتو بود هر چه تمنا كني
عافيت از غير نصيب تو نيست
غير تو اي خسته طبيب تونيست
از تو بود راحت بيمار تو
نيست به غير از تو پرستار تو
همدم خود شو كه حبيب خودي
چاره خود كن كه طبيب خودي
غير كه غافل ز دل زار تست
بي خبر از مصلحت كار تست
بر حذر از مصلحت انديش باش
مصلحت انديش دل خويش باش
چشم بصيرت نگشايي چرا ؟
بي خبر از خويش چرايي چرا ؟
صيد كه درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دام ره او شده است
تا ره غفلت سپرد پاي تو
دام بود جاي تو اي واي تو
خواجه مقبل كه ز خود غافلي
خواجه نه اي بنده نا مقبلي
از ره غفلت به گدايي رسي
ور به خود آيي به خدايي رسي
پير تهي كيسه بي خانه اي
داشت مكان در دل ويرانه اي
روز به دريوزگي از بخت شوم
شام به ويرانه درون همچو بوم
گنج زري بود در آن خاكدان
چون پري از ديده مردم نهان
پاي گدا بر سر آن گنج بود
ليك ز غفلت به غم ورنج بود
گنج صفت خانه به ويرانه داشت
غافل از آن گنج كهد ر خانه داشت
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مرد و نهان ماند گنج
اي شده نالان ز غمو رنج خويش
چند نداري خبر از گنج خويش؟
گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشك سحرگاه تو
مايه اميد مدان غير را
كعبه حاجات مخوان دير را
غير ز دلخواه تو آگاه نيست
ز آنكه د لي رابدلي راه نيست
خواهش مرهم ز دل ريش كن
هر چه طلب مي كني از خويش كن
aw Leemoo'ee aziz astee dega....rasti ke ee ash'ar az halate dil haye maa post shuda ba khosos az khudem:shy: tashakur az she'r maqboolet :kiss:
here is one for ya
مي رسد روزي كه بي من روزها را سركنيد
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كنيد
مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من
شعرهاي كهنه ام را مو به مو از بر كنيد
Me-Crazy
02-11-2006, 11:43 PM
اين غروب اي خدا چه غمگين است*؟
باز هم يك غروبِ رنگين است
پيكر عصر زهرآگين است
لحظه*هايي بدونِِ بودن تو
لحظه*هايي كه سرد و سنگين است
نيستي تا تسلي*ام باشي!
و چه قدر آفتاب خونين است
از بلنداي نور شب جاريست
سقف خورشيد بس كه پايين است
باز فرهاد عاشقي ديگر
خفته در خواب ناز شيرين است
باز هم بابكي به بند اسير
در اسارت به دست افشين است
خونِ منصورِ ديگري اينجا
ريخته، چون غروب رنگين است
ـ مي برندش به دست بوسي مرگ
بين بود و نبود عشق؛ اين است ـ
??
منم ويك غروب پاييزي
و غزل حس وحال ديرين است
درك اين عصر در هجوم غزل؛
اين غروب اي خدا چه غمگين است*؟
-وحيد طلعت
Nusheen
02-21-2006, 04:04 AM
Khobesh Bod Jano:hug:
مي پرسد از من كسيتي ؟ مي گويمش اما نمي داند
اين چهره ي گم گشته در آيينه خود را نمي داند
مي خواهد از من فاش سازم خويش را باور نمي دارد
آيينه در تكرار پاسخ هاي خود حاشا نمي داند
مي گويمش گم گشته اي هستم كه در اين دور بي مقصد
كاري بجز شب كردن امروز يا فردا نمي داند
مي گويمش آنقدر تنهايم كه بي ترديد ميدانم
حال مرا جز شاعري مانندمن تنها نمي داند
مي گويمش ‚ مي گويمش ‚ چيزي از اين ويران نخواهي يافت
كاين در غبار خويشتن چيزي از اين دنيا نمي داند
مي گويمش ‚ آنقدر تنهايم كه بي ترديد مي دانم
حال مرا جز شاعري مانند من تنها نمي داند
مي گويم و مي بينمش او نيز با آن ظاهر غمگين
آن گونه مي خندد كه گويي هيچ از اين غمها نمي داند
محمدعلی بهمنی
:sad:
Me-Crazy
02-27-2006, 10:40 AM
Originally posted by Nusheen
Khobesh Bod Jano:hug:
:
:kiss: Nazak, your mailbox is full. I cant send you any msgs. :shy:
شگوفه بار نياورد و باغ بى هنرست
زمين چو خاك سيه است و بحر بى گهرست
اگر چه ابر براى جهانى ميگريد
مگر ز حال من داغدار بى خبرست
كجا به باغ برويد گلى ز محمل خير
كه پاسبان چنين باغ دست بى ثمرست
مرا به عالم رسواى تان مباد گذر
كه شهر من دگر و آسمان من دگرست
بگو كه صبح بهارى به خانه ميآيد
كه سالهاست دو چشمم هميشه سوى درست
محيط روشن آن آسمان باز كجاست
كه اين كبود معلق شكست بال و پرست
بشــــير ســـخاورز
Anbarin
02-27-2006, 01:31 PM
Originally posted by Nusheen
aw Leemoo'ee aziz astee dega....rasti ke ee ash'ar az halate dil haye maa post shuda ba khosos az khudem:shy: tashakur az she'r maqboolet :kiss:
here is one for ya
مي رسد روزي كه بي من روزها را سركنيد
مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كنيد
مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من
شعرهاي كهنه ام را مو به مو از بر كنيد
Salaam gulak omed ke khob bashi sh'r aket ziad maqbol wa por sooz bood.. thx jano
menogakom i love that poem ein ghrob ay khoda chi ghamgeen ast beautiful!!
ey ghazalk ra bar har dogak e tan post mekonom omed ke khosh e tan beyaya:)
وفاي شمع
مردم از درد و نمي آيي به بالينم هنوز
مرگ خود م يبينم و رويت نمي بينم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنايان از سرم
شمع را نازم كه مي گريد به بالينم هنوز
آرزو مرد و جواني رفت و عشق از دل گريخت
عم نمي گردد جدا از جان مسكينم هنوز
روزگاري پا كشيد آن تازه گل از دامنم
گل بدامن ميفشاند اشك خونينم هنوز
گر چه سر تا پاي من مشت غباري بيش نيست
در هوايش چون نسيم از پاي ننشينم هنوز
سيمگون شد موي و غفلت همچنان بر جاي ماند
صبحدم خنديد و من در خواب نوشينم هنوز
خصم را از ساده لوحي دوست پندارم رهي
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بينم هنوز
humaira
02-27-2006, 07:52 PM
sallam ba hama
تــــا کی پــــرسی مقـــام دلـــدار کجاست
وآن شـــاهـــد نا نمــوده رخسـار کجاست
مـــــژگان تــــو گــــر حجاب بینش نشود
در خــــانهء آفتــــــاب دیــــوار کجـاست
Nusheen
02-28-2006, 07:17 AM
Originally posted by Me-Crazy
:kiss: Nazak, your mailbox is full. I cant send you any msgs. :shy:
شگوفه بار نياورد و باغ بى هنرست
زمين چو خاك سيه است و بحر بى گهرست
اگر چه ابر براى جهانى ميگريد
مگر ز حال من داغدار بى خبرست
كجا به باغ برويد گلى ز محمل خير
كه پاسبان چنين باغ دست بى ثمرست
مرا به عالم رسواى تان مباد گذر
كه شهر من دگر و آسمان من دگرست
بگو كه صبح بهارى به خانه ميآيد
كه سالهاست دو چشمم هميشه سوى درست
محيط روشن آن آسمان باز كجاست
كه اين كبود معلق شكست بال و پرست
بشــــير ســـخاورز
enale khaali mekonom mailbox ra jano, baaz darde dil mekonem chand daqa :kiss: gar che ami 2 roz pesh didumet baz ham deq shudem :shy:
Leemo'ee thanx jano az ghazale maqboolet, Besyaar zyaad khoshem amad... :kiss:
آرام تر بگذر
اي مسافر
اي جداناشدني
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به كام دل ببينمت
بگذار از اشك سرخ
گذرگاهت را چراغان كنم
آه كه نمي داني
سفرت روح مرا به دو نيم مي كند
و شگفتا كه زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد
. بگذار بدرقه كنم
واپسين لبخندت را
و آخرين نگاه فريبنده ات را
مسافر من
آنگاه كه مي روي
كمي هم واپس نگر باش
با من سخني بگو
مگذار يكباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمي تابم
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشايعت كننده نبودي
تا بداني وداع چه صعب است
وداع توفان مي آفريند
اگر فرياد رعد را در توفان نمي شنوي
باران هنگام طوفان را كه ميبيني
آري باران اشك بي طاقتم را كه مي نگري
من چه كنم
تو پرواز ميكني و من پايم به زمين بسته است
اي پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمي داني
كه بي تو به جاي خون
اشك در رگهايم جاريست
از خود تهي شده ام
نمي دانم تا بازگردي
مرا خواهي ديد
مهدی سهيلی
humaira
02-28-2006, 08:26 PM
Nusheen jan and Me Crezy jan Nice poem thanks
دره
دردا کـــــه آمــــدی بـــاز
از راه دور بنـــــــزدم
در روز ابتـــــــدا بــود
کـــــان غـــم بدل ببستم
ای درد بگــــو چــرا تو
راهت بســـــوی ما شـــد
راهــــی شـــدی به دره
افسوس که آن نبستـــم
میـــدیـــدی اجنبی را
آن سوی من مـــی آمد
هـــرگز بخـــود نبخشم
چـــون انتظار نشستم
غیب هم نـــدارم هــرگز
آن ذات پاک بـــدانــد
ور نـــه به صبح آن روز
نــــور بر جهــــان می بستم
ای کاش جاویدانــــه بودی
نقش در وجـــــود سنگــم
تا با وجـــود آن شیر
هــــر لحظه می نشستم
Me-Crazy
03-01-2006, 12:01 PM
Humaira qand, thanks. Yours is nice as well.
Nusheen Jano, mailbox is still full. :cry:
Leemooee :hug:. Lovely poem.
http://www.iranian.com/Arts/2000/October/Moshiri/Images/kimia.gif
humaira
03-01-2006, 07:50 PM
خوشست خلــــوت اگـــــر یار یــار مــن باشـد
نــه من بســوزم و او شمــع انجمـــــن بـــاشــد
مــن آن نگیـــن سلیـــمـان به هیــچ نسـتــانــــــم
کــه گاه گاه بـــراو دست اهـــــــرمـــــن باشــد
روا مـــدار خـــدایا کــه در حـــریم وصــــــال
رقیــب محـــرم و حـــرمــان نصیب مـن بـاشـد
همـــای گــو مفکــن سایـــه شــرف هـــرگـــــز
در آن دیــار کــه طـوطــی کم از زغــــن باشـد
بیــان شوق چــه حــاجت کـــه ســــوز آتش دل
تــوان شناخت زســوزی کــــــه در سخن باشـد
هــوای کــوی تو از ســـــر نمیــــــــــرود آری
غـــریب را دل ســر گشتــــه بــــــا وطن باشـد
بســان ســوسن اگـــر ده زبـــان شـــــود حـافظ
چـــو غنچــه پیش تــــواش مهـر بـر دهن باشـد
Hazif Shirazi
Nusheen
03-03-2006, 01:44 AM
Homaira jaan tashakur aziz :kiss:
Meno'ee mailbox kamelan khali ast, yak kosheshe degar ham beko shayad berasa....yaa shayad ham pc bezaar ast ma lol.
Rasti yak she're janan'ee baret negaa kadem, har waqte ke didumet baaz rawan mekonom ke bekhani....
inja copy namekonom ke saibesh nabina :D
من شكستم در خود
من نشستم در خويش
ليك هرگز نگذشتم از
پل
كه ز رگ هاي رنگين بسته ست كنون
بر دو سوي رود آسودن
باورن كن نگذشتم از پل
غرق يكباره شدم
من فرو رفتم
در حركت دستان تو
من فرو رفتم
در هر قدمت ، در ميدان
من نگفتم به ذوالكتاف سلام
شانه ات بوسيدم
تا تو از اين همه ناهمواري
به ديار پاكي راه بري
كه در آن يكساني پيروزست
من شكستم در خود
من نشستم در خويش
humaira
03-04-2006, 07:52 PM
ابر و باد و مـــه و خورشید و فلـــک در کـــارنــد
تـــا تو نانی به کف آری و بـــه غفلت نخـــــــوری
همـــه از بهــر تو ســرگشته و فـــــــرمانبـــــردار
شـــرط انصاف نبــــاشد کــــه تو فـــرمــان نبــری
Tks Dear Nusheen jan
Love u
Me-Crazy
03-13-2006, 12:42 PM
سقوط
گردني مي افراشت
سرش از چرخ فراتر مي رفت
آسمان با همه اخترهاش
بوسه مي زد به سر انگشتش
سكه خورشيد
بود در مشتش
يك سر و گردن
گاه
نه كم از فاصله كيهاني ست
وز سرافرازي تا خواري
جز يك سر مو فاصله نيست
او سري خم كرد
و آسمان با همه اخترهاش
دور شد از سر او
-.سايه
Nusheen
03-16-2006, 08:25 AM
بــــــــــرو......
گه گاه نياز دارم
كه از ياد نبرم
بايد نفــــــــس بكشم
گه گاه نياز دارم
تو از كنارم دور باشي
گه گاه احساس مي كنم
چرا هرگز ندانستم
كه تو بايد
بيش از اينها مي رفـــــــــتي
بــــــــــــــرو.....
و خاطره هارا از ياد بـــــبر
و آن چه را كه شايد اتفاق مي افتاد
سعي نكن
مرا عوض بكني
مرا به مــــــن باز گــــردان
و بـــــــــــرو
گه گاه احساس ميكنم
كه بـــــايد تنهاي تنـــــــــها بمانم
تا خــــــــودم را بيابم
بـــــــــــــرو.....
و خاطره هارا از ياد بــــــــبر
من به تو بيش از اين
محـــــــتاج نمي مانم
و من به تو حتي
يك روز ديگر هم نيـــــــاز ندارم
من به ناديده گرفته شدن
نيــــاز ندارم
و من به كشتن ايام
نيـــــــاز ندارم
بــــــــــــرو.....
و از من عذر خواهي نكن
بــــــــــرو......
و خاطره هارا از ياد بــــــبر
بـــــــــــرو....
و به آنچه شايد اتفاق مي افتاد نينديش
بــــــــــرو.....
و مرا به مـــــن بازگردان
بــــــــرو...... بــــــــرو
:bye:
Nusheen
03-16-2006, 12:03 PM
ur mailbox is full meno, cant send ya any msg:shy:
Me-Crazy
03-16-2006, 01:42 PM
Originally posted by Nusheen
ur mailbox is full meno, cant send ya any msg:shy:
It's not Jano. I only have 20 or so messages. lol, ajeeb ast.
بانوي اساطير غزل هاي من اينست
صد طعنه به مجنون زده ليلاي من اينست
گفتم كه سرانجام به دريا بزنم دل
هشدار دل! اين بار ، كه درياي من اينست
من رود نياسودنم و بودن و تا وصل
آسودگي ام نيست كه معناي من اينست
هر جا كه تويي مركز تصوير من آنجاست
صاحبنظرم علم مراياي من اينست
گيرم كه بهشتم به نمازي ندهد دست
قد قامتي افراز كه طوباي من اينست
همراه تو تا نابترين آب رسيدن
همواره عطشناكي رؤياي من اينست
من در تو به شوق و تو در آفاق به حيرت
ناياب ترين فصل تماشاي من اينست
ديوانه به سوداي پري از تو كبوتر
از قاف فرود آمده عنقاي من اينست
خرداد تو و آذر من بگذر و بگذار
امروز بجشوند كه سوداي من اينست
دير است اگر نه ورق بعدي تقويم
كولاكم و برفم همه فرداي من اينست
Nusheen
03-18-2006, 02:09 PM
azize dil delet Etsami's poem, dar inbox ma ham ke bood hech pm hait namerasid barem :kiss: i really miss ya:shy: ayn she'r ra ham taqdim mekonom baret...
از خانه بیرون می زنم اماکجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها زیر درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به دستانم تو را امشب
ها!...سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب
Me-Crazy
03-18-2006, 04:23 PM
Originally posted by Nusheen
azize dil delet Etsami's poem, dar inbox ma ham ke bood hech pm hait namerasid barem :kiss: i really miss ya:shy: ayn she'r ra ham taqdim mekonom baret...
Chesham:shy: . Besiar shair'e maqbool bood, Jano. Ziad khoshem amad. :hug:
نيلوفر آبي
كاش من هم، همچو ياران، عشق ياري داشتم
خاطري مي خواستم يا خواستاري داشتم
تا كشد زيبا رخي بر چهره ام دستي ز مهر،
كاش، چون آيينه، بر صورت غباري داشتم
اي كه گفتي انتظار از مرگ جانفرساتر است!
كاش جان مي دادم اما انتظاري داشتم.
شاخه ي عمرم نشد پر گل كه چيند دوستي
لاجرم از بهر دشمن كاش خاري داشتم
خسته و آزرده ام، از خود گريزم نيست، كاش
حالت از خود گريزِ چشمه ساري داشتم.
نغمه ي سر داده در كوهم، به خود برگشته ام
كه به سوي غير خود راه فراري داشتم،
محنت و رنج خزان اين گونه جانفرسا نبود
گر نشاطي در دل از عيش بهاري داشتم
تكيه كردم بر محبت، همچو نيلوفر بر آب
اعتبار از پايه ي بي اعتباري داشتم
پاي بند كس نبودم، پاي بندم كس نبود
چون نسيم از گلشن گيتي گذاري داشتم
آه، سيمين! حاصلم زين سوختن افسرده است
همچو اخگر دولت ناپايداري داشتم!...
Me-Crazy
03-22-2006, 07:54 AM
از مرگ
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شكننده تر بود
هراس من_ بارى _ همه از مردن در سرزمينى است
كه مزد گوركن از آزادى آدمى
افزونتر باشد
جستن يافتن و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
... باروئى پى افكندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشى بيشتر باشد
.حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم
احمد شاملو
Nusheen
03-24-2006, 08:09 AM
meno'ee behad maqbool bood she're ra ke post kardi:shy: chand baar khandumesh:shy:
تو سوز آه من اي مرغ شب چه ميداني ؟
نديده اي شب من تاب و تب چه ميداني ؟
بمن گذار كه لب بر لبش نهم اي جام
تو قدر بوسه آن نوش لب چه ميداني ؟
چو شمع و گل شب و روزت به خنده مي گذرد
تو گريه سحر و آه شب چه ميداني ؟
بلاي هجر ز هر درد جانگدازتر است
نديده داغ جدايي تعب چه ميداني ؟
رهي به محفل عشرت به نغمه لب مگشاي
تو دل شكسته نواي طرب چه ميداني ؟
Me-Crazy
04-09-2006, 02:18 PM
=) Nice!
دو غمناك غم در سينه دريا نهفته است
كه مي خواهد برافشاند به ساحل
چو مي بيند كه ساحل ژرف خفته ست
چو مي بيند كه ساحل ژرف خفته ست
نگه مي دارد آن را باز در دل
به جان ساحل آشفته اما
غمي ديگر در دوزخ گشاده ست
شفا مي خواهد از آغوش دريا
ولي چون مرده بر جاي او افتاده ست
كنار هم دو سرگردان دو غمناك
خبر از درد همديگر ندارند
يكي را آرزو آب و يكي خاك
دريغا عشق را باور ندارند
-محمود كيانوش
Anbarin
04-12-2006, 11:13 AM
باز هم
بيا بيا كه به سر ،* باز هم هواي تو دارم
به سر هواي تو دارم ، به دل وفاي تو دارم
مرا سري ست پر از شور و التهاب جواني
كه آرزوي نثارش به خاك پاي تو دارم
چون گل نشسته به خون و چو غنچه بسته دهانم
چو لاله بر دل خود ، داغ از جفاي تو دارم
بلاي جان منت آفريد و كرد اسيرم
شكايت از تو ندارم ، كه از خداي تو دارم
به هجر كرده دلم خو ،* طمع ز وصل بريدم
كه درد عشق تو را خوشتر از دواي تو دارم
به خامشي هوس سوختن ، چو شمع نمودم
به زندگي طلب مردن از براي تو دارم
خطا نكردم و كشتي مرا به تير نگاهت
عجب ز تير نشانگير بي خطاي تو دارم
به دام من ، دل شيران شرزه بود فتاده
غزال من !* چه شد اكنون كه سر به پاي تو دارم ؟
نكرد رحم به من گرچه ديد تشنه ي وصلم
هميشه اين گله زان لعل جانفزاي تو دارم
دلم ز غم پر و جامم ز باده ، جاي تو خالي
كه بنگري كه چه همصحبتي به جاي تو دارم
به پيشت ار چه خموشم ، وليكن از تو چه پنهان
كه با خيال تو گفتار در خفاي تو دارم
Me-Crazy
04-15-2006, 08:40 PM
شكايت از تو ندارم ، كه از خداي تو دارم
Brilliant.
Beautiful poem :hug:
غروب مژده بيداري سحر دارد
غروب از نفس صبحدم خبر دارد
مرا به خويش بخوان همنشين با جان كن
مرا به روشني آفتاب مهمان كن
پنهسايه من باش
و گيسوان سيه را سپرده دست نسيم
حجاب چهره چون آفتاب تابان كن
شب سياه مرا جلوه اي مرصع بخش
دمي به خلوت خاص خلوص راهم ده
به خود پناهم ده
كه در پناه تو آواز رازها جاري ست
و در كنار تو بوي بهار مي آيد
سحر دميد
درون سينه دل من به شور و شوق تپيد
چه خوش دمي ست زماني كه يار مي آيد
Nusheen
04-18-2006, 06:44 AM
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
وچه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک
که پراز یاد تو بود
و به یک قلب یتیم
که خیالم میگفت
تا ابد مال تو بود
برو تا راحتتر
تکه های دل خود را ارام
سرهم بند زنم
:-(
Me-Crazy
04-18-2006, 01:09 PM
Beyhad ghamgeen nabood shairet, Jano? :shy:
اشك ندامت
اي فرستاده سلامم به سلامت باشي
غمم آن نيست كه قادر به غرامت باشي
گل كه دل زنده كند بوي وفايي دارد
تو مگر صاحب اعجاز و كرامت باشي
خانه ي دل نه چنان ريخته از هم كه در او
سر فرود آري و مايل به اقامت باشي
دگرم وعده ي ديدار وفايي نكند
مگر اي وعده ، به ديدار قيامت باشي
شبنم آويخت به گلبرگ كه اي دامن چاك
سزدت گر همه با اشك ندامت باشي
مي كنم بخت بد خويش شريك گنهت
تا نه تنها تو سزاوار ملامت باشي
اي كه هرگز نكند سايه فراموش تو را
ياد كردي به سلامم به سلامت باشي
Nusheen
04-22-2006, 12:46 PM
Originally posted by Me-Crazy
Beyhad ghamgeen nabood shairet, Jano? :shy:
Harfe Dil Bood, aziz:cry:
با خود می گفتم
هر گاه که برايت دلتنگ شوم،
تکيه می کنم به ستون خاطراتت
اما دريغ
که اين خاطرات،
خود،
بی تکيه گاهند.
با خود می گفتم
هرگاه که برايت دلتنگ شوم،
دست به دامان شعر هايی می شوم که برايت باريده ام
اما دريغ
که اين شعرها
برای چشمانت
دلتنگتر از منند.
اينک با خود می گويم
بعد از اين
تمام دلتنگيها را
خواهم شمرد
نگاهشان خواهم داشت
زلفهايشان را شانه خواهم زد
تا شايد روزی به من بگويند
که اگر بعد از اين
به خاطر چشمانت آمدند
با آنها چه کنم!
Me-Crazy
04-26-2006, 10:20 PM
:kiss:
فراموش كرده ام
پيراهن كبود پر از عطر خوش را
برداشتم كه باز بپوشم پي بهار
ديدم ستاره هاي نگاهت هنوز هم
در آسمان آبي آن مانده يادگار
آمد به ياد من كه ز غوغاي زندگي
حتي تو را چو خنده فراموش كرده ام
آن شعله هاي سركش سوزان عشق را
در سينه گداخته خاموش كرده ام
Nusheen
05-16-2006, 05:10 AM
غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم
تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم
رفتي و با رفتنت شهر دلم ويرانه شد
من بر اين ويرانه ها احساس غربت مي كنم
چشم هايم خسته اند از بارش باران اشك
با فضاي خالي چشمانت عادت ميكنم
يادگارت قاب عكسي خالي از لبخند توست
شب به شب با ياد تو تا صبح خلوت مي كنم
هر چه را از گفتني ها بود گفتم مهربان
با تو ديگر نيست عرضي رفع زحمت ميكنم
[/B] [/SIZE]
Calm_Paroxysm
08-19-2007, 04:06 PM
Wow!
The poetry section needs a serious clutter-filter.
10 pages of "whats love" ,"how to say i love you in Korean" and so forth...That's degrading poetry AND literature.
در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم ر بر ستیغ عقاب شکستم
و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
خم شو شاخه نزدیک
Nusheen
09-07-2007, 01:22 PM
:winking0001:
چه بگویم واژه ها بیگانه اند
فکر و عقل و هوش من ویرانه اند
ساده می خندی و من حیرانه ام
گر به تو روی آورم دیوانه ام
ساقیا لبریز کن پیمانه ام
تا سحر امشب در این میخانه ام
Calm_Paroxysm
09-07-2007, 09:44 PM
نامه
من از آسمان سخت نومیدم
ای دوست
نومید نومید
میدانی ؟
اینجا نباریده دیریست باران
نتابیده خورشید
نروییده دیگر نهالی
زمین پوک و خالیست
نه از بوته ی خشک خاری
پناهی
نه بر کشتزاری گواه از شیاری
من از آسمان سخت نومیدم
آری
بر این دشت خاموش
در یاد داری ؟
چه گلهای نازان پکی
چه آزاد سروی
چه تکی
چه بادی که سرمست
چه بیدی که بی تاب
چه آهوی مستی که در بیشه ی خواب
چه خوابی
بر این دشت خاموش در یاد دارم
که مرغان سرود سفر ساز کردند
هوا سخت تاریک و نامهربان شد
تو گفتی که فریادی از دشت بر آسمان شد
پس آنگاه در یاد دارم
خزان شد
چه گل ها که بر خک عریان فرو ریخت
چه گلها که غمنک
بر خک
نه از سرو دیگر نشان ماند
نز تک دیگر
نه از آسمان شکوهنده ی پک
دیگر من از آسمان سخت نومید
نومید نومیدم
ای دوست
Nusheen
09-13-2007, 12:19 PM
من از آسمان سخت نومیدم :closedeyes:
در بارش خیال
و در تبسم نسیم
تو را در فراسوی آسمان ها
و بالاتر از
نور خورشید و ماه دیدم
و تو در
عطشناکی کویر
نگاه مرا سبز کردی
اما در بارش خیال
گاهی از زردی گل یخ
سردم می شود
Calm_Paroxysm
10-08-2007, 06:04 PM
جهانا ! فسون تو ام بی اثر شد
نگیرد مرا جذبه ی مهر و ماهت
نه آن زعفرانی فروغ غروبت
نه آن لعلگون پرتو صبحگاهت
جهانا !* ملال از تو دارم
ملالی که آغاز و پایان ندارد
ملالی که سامان نگیرد
ملالی که درمان ندارد
تو زین پیش ، زیباتر از حال بودی
دریغا که امروز ، دیگر نه آنی
مرا پیر کردی و خود پیر گشتی
جهانا ! تو قدر جوانی چه دانی ؟
مرا روزها مرد و امید ها مرد
ترا آسمان ها نوید سفر داد
همه گشتی و گشتی و باز گشتی
سپس آسمانت فریبی دگر داد
من اینک نه آنم که بودم
تو اینک نه آنی که بودی
تو با رنج خود ، کاستی از نشاطم
بر اندوه بی انتهایم ،* بر عذابم فزودی
جهانا !* ملال از تو دارم
ملالی که پایان ندارد
ملالی که سامان نگیرد
ملالی که درمان ندارد
Nusheen
10-11-2007, 12:42 AM
باز هم یک غروبِ رنگین است
پیکر عصر زهرآگین است
لحظه*هایی بدونِِ بودن تو
لحظه*هایی که سرد و سنگین است
نیستی تا تسلی*ام باشی!
و چه قدر آفتاب خونین است
از بلندای نور شب جاریست
سقف خورشید بس که پایین است
باز فرهاد عاشقی دیگر
خفته در خواب ناز شیرین است
باز هم بابکی به بند اسیر
در اسارت به دست افشین است
خونِ منصورِ دیگری اینجا
ریخته، چون غروب رنگین است
ـ می برندش به دست بوسی مرگ
بین بود و نبود عشق؛ این است ـ
??
منم ویک غروب پاییزی
و غزل حس وحال دیرین است
درک این عصر در هجوم غزل؛
این غروب ای خدا چه غمگین است*؟
Calm_Paroxysm
11-01-2007, 10:57 AM
افسانهء شب
باد های بيگانه در وزش
ابر های سياه در بارش
گياهان هرزه در رويش
افسانهء خونين شب گويی تمامی ندارد
هيچ!
P.Pazhwaak
Calm_Paroxysm
12-08-2007, 09:30 AM
لاله هاي سرخ
گر سرو را بلند به گلشن كشيده اند
كوتاه پيش قد بت من كشيده اند
زين پاره دل چه ماند كه مژگان بلند ها
چندين پي رفوش ، به سوزن كشيده اند
امروز سر به دامن ديگر نهاده اند
آنان كه از كفم دل و دامن كشيده اند
آتش فكنده اند به خرمن مرا و ، خويش
منزل به خرمن گل و سوسن كشيده اند
با ساقه ي بلند خود اين لاله هاي سرخ
بهر ملامتم همه گردم كشيده اند
كز عاشقي چه سود ؟ كه ما را به جرم عشق
با داغ و خون به دشت و به دامن كشيده اند
حال دلم مپرس و به چشمان من نگر
صد شعله سر به جانب روزن كشيده اند
سيمين !* در آسمان خيال تو ، يادها
همچون شهاب ها ، خط روشن كشيده اند
Calm_Paroxysm
03-19-2008, 08:01 AM
طرح
شب با گلوي خونين
خوانده ست
دير گاه.
دريا نشسته سرد.
يك شاخه
در سياهي جنگل
به سوي نور
فرياد مي كشد.
Shamlo
Algazel
04-23-2008, 01:38 PM
How can you not like Asha're Saped? :crying: Thats the only kind of poems I can write.
Okay. Let's consider this poem that you posted.
طرح
شب با گلوي خونين
خوانده ست
دير گاه.
دريا نشسته سرد.
يك شاخه
در سياهي جنگل
به سوي نور
فرياد مي كشد.
Shamlo
I didn't get the metaphors. Az shoro taa ba aakher, yak baytesh ra ham nafahmidum. :(
I am not joking, I am serious.
Perhaps a little bit of explanation about the metaphors might help.
Can you post your poems as well? It would be great to read yours.
Scheherazade
04-24-2008, 03:57 AM
Thats Shamloo!
I dont know how Circadian-Rhythm would interpret it but I think its a poltically touched poem, probably against (violent) repression and pro progress...
Here are some thought provoking points:
I. bloody throated (night)
II. darya´ye neshasta-->river is actually a metaphor for something floating or life...
III. Jangale si´yaa--> a usual metaphor for savagery, amorality...a jungle also means an ensemble of old and strong trees...
IV.yak shakha--> I would say the youth, minority, opposition, who is appealing/seeking for "light"?!
Scheherazade
04-24-2008, 04:10 AM
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
Calm_Paroxysm
04-24-2008, 06:56 AM
Okay. Let's consider this poem that you posted.
I didn't get the metaphors. Az shoro taa ba aakher, yak baytesh ra ham nafahmidum. :(
I am not joking, I am serious.
Perhaps a little bit of explanation about the metaphors might help.
Can you post your poems as well? It would be great to read yours.
Shamlo is known for his revolutionary (Inquillabi) poems.
His metaphors usually go back to (as Aab put it) freedom, repression, liberty, justice...etc.
Da ee shaier mazkoor, shab ba ma'ne Zulmat va Tareki ast, ba nazrem. Omed/Arezo ba soey sobh (Azadi) raa Shamlo ba yak Shakhe darakht tashbeh daada.
I will post mine as well. : ) Ami imtihan sabeel manda beguzara lol.
Scheherazade
04-24-2008, 08:02 AM
Here is a great poem by Faruq Farani
وقتی افشار و چنداول
مرده زار و خاکسترش بباد است
و دشت برچی ، تنهای سوخته ی شهر است
من خونم ، دلم و ذهنم
هزاره است.
من هزاره میمانم ، هزاره میمیرم
و هزاره نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی رقص مرده
و دریده شدن شکم های زنان
راندن از خانه
قانون بی ممانعت روزگار است
من اشکم و سینه ام پشتون است
من پشتون میمیرم
و پشتون نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی پیچیده در زنجیر
بجرم زادگاهش
و موهای زرد قشنگش
و لهجه نرم هراتی اش
چار شقه میشود
من روحم ، تمامی هستیم و تمامی زخمهایم
تاجیک است
من تاجیک میمانم
و تاجیک میمیرم
و دنیا را تاجیکی میبینم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی با عمری زحمت
آسان لقب گلم جم میگیرد
بیگانه خوانده میشود
و دشمن
و برباد میگردد
من با تمامی رگهای وجودم
با تمامی شیره ی بدنم
ترکمنم ، ازبکم ، قزاقم
و قرغیزی ام
من ترکمن میمانم
ازبک میمیرم
و قزاق و قرغیزی نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
من با آنکسی که با لهجه ی هزاره گی
و زبان پشتو
با لهجه پنجشیری و هراتی
و با زبان ترکمنی و ازبکی
و با هر زبان و لهجه ی فرمان ظلم صادر میکند
بیگانه ام
و دشمن.
و دشمن میمانم.
مرا در هر قوم و قبیله ی جستجو کن
ای برادر و ای خواهر !
اگر خواستی بخانه من مهمان شوی
در قبیله ی ما
در درهای آراسته،
خانه های رنگین
و در پاسدارها و نیزه داران
نشان مرا منگر
مرا در خانه های ویران
ــ که کودکان پا برهنه و لاغر و سوخته
در خاک های پیش درشان
زندگی خود را ذره ذره از دست میدهند
و آنرا بر خاک سیاه مینویسند ــ
جستجو کن
که از آن بلند است
سرود تلخ مظلومیت .
و بمن هدیه بیار
مرهمی از عشق
دستهای از دوستی
و سپیده ی آزادی .
بیشترین خانه های قبیله
از آن منست
و در های خانه ی من برویت بازند
و انتظارم بی پایان.
پس چرا درنگ؟
چرا درنگ ؟
مرا در هر قوم و قبیله ی جستجو کن .
Scheherazade
04-24-2008, 08:29 AM
Another phenomenal poem by a phenomenal poet Laila Kawian
قـاب بی*تـصــويــر
من زنی را ديده ام در آيينه
خسته غمگين بی*تمنا سخت افسرده
در نگاهش سايه شب*های تاريک زمستان*ها
سرد ميبينم پريشان چشم*های بی*نگاهش را
گوييا مُرده*!
اين زن خاموش ژوليده*؛
با دست*های بدنمای زشت*
گرد را ز آيينه اش ميروفت
ليک تصويرش پريشان*تر*:
در نگاهش اشک نی
بر لبانش نی يکی فرياد
هيچ بـيمش نی ز تصوير هراسانش
هيچ باکش نی ز سيمای پريشانش
گوييا از خويش آزرده*!
او ز تصويرش نمی*ترسيد
گوييا اايينه از سرديش می*ترکيد
گوييا آيينه از ديدار او دلگير می*گرديد*
گوييا او در خطوط درهم تصوير خود هرگز نمی*گنجيد
بشکند آخر مگر فرياد او اين شيشه را باری
يا که آهی پُر کُند تصوير او را از غُباری
خسته ام از ديدن پژمردگيهايش
مُرده ام از ديدن خاموش و ساکت*مُرده*گی هايش
* * * * *
در همين آيينه من روزی زنی را ديده بودم شاد
دُختری از دلبری بيداد*؛
زلف پُرچين سياهی روی زيبايی
قامتی*، نازی*، دوچشمی در نگاهش يک جهان مستی
بر لبانش يک جهان فرياد
او چنان زيبا که آيينه از گرميش می*جوشيد
او چنان سرمست کاين آيينه از مستيش می*رقصيد
او چنان گيرا که اين آيينه ميلرزيد
گوييا او در خطوط نازُک تصوير خود هرگز نمی*گنجيد
او که بود آيا*؟
در بهار ناز خودآخر چرا اَفسرده*؟
شور و سرمستيش را*، سيلی سرد کدامين دست*؟
نی*چنين پژمرده*؟
قامت آيينه خالی مانده از تصوير
آه او حتی*،
در غبار خود نمی*گُنجيد*!
۵ ميزان
۱۳۶۸
که روز تولد شاعر است سروده شده و به*نام مستعار پروا منتشر شده است
Algazel
04-24-2008, 09:39 AM
Thank you C-R jan and Aab!
Now I can see how you conceive each verse. Concerning Shamlo's piece, I related the metaphors to anything, I couldn't establish a relation. Now that you said it was political and revolutionary, it all makes sense.
However, I see a great difference between the way they use a metaphor in a classic poem and in a modern poem.
I will post mine as well. : ) Ami imtihan sabeel manda beguzara lol.
I am having exams too, and plus gotta write an assignment and give a presentation. But the final exams will finish in early June. Man, one and a half more month to go. :crying:
Scheherazade
04-25-2008, 06:45 AM
Here is a "little bit" more about shakle zeheni dar shaer
در هر شعر، دو شکل داریم: شکلی ظاهری که شامل وزن یا بی وزنی، تساوی مصرع*ها و یا کوتاه و بلندی آن*ها، قافیه*ها – در صورتی*که قافیه*ای وجود داشته باش – و صداها و حرکات ظاهری کلمات می*شود. در واقع هدف تاثیر این شکل حس بینائی ماست، به دلیل آن*که شعر را بر روی کاغذ می*بینیم، و حس شنوائی ماست، به دلیل آن*که اغلب شعر را
می*شنویم، و یا بلند می*خوانیم.
و اما شکل دیگری هم هست، مهم*تر و عمیق*تر، با دایره*ای گسترده*تر و فراخ*تر که باید بدان نام قالب درونی و یا شکل ذهنی داد. شکل ذهنی عبارت از محیطی است که شعر در آن حرکت می*کند و پیش می*رود و اشیا و احساس*ها را با خود پیش می*برد. در جائی تصاویر می*رویند و می*بالند، از هم جدا می*شوند و یا در کنار هم حرکت می*کنند و راه می*سپرند و بالاخره در جایی نضج و اوج می*پذیرند، به*هم می*پیوندند و ویژه*گی*های ذهنی ِ خود را ایجاد می*کنند. خواننده شعر، در بررسی این شکل، با احساس، اندیشه و تخیل شاعر سر و کار پیدا می*کند و می*خواهد بفهمد شاعر چگونه رفتاری با اشیا در پیش گرفته است. طرز برخورد و رفتار شاعر با اشیا و احساس*ها، به شعر، شکل ِ ذهنی آن*را می*بخشد و این چیزیست که با حس سامعه و باصره نمی*توان شنید و دید، ولی با بصیرتی درونی می*توان بدان پی برد، آن*را یافت و تحت تاثیر ذهن شاعر قرار گرفت.
منظور از این شکل ذهنی، محتوی شعر شاعر نیست. بل*که طرز حرکت محتوی است و ارتباطی است که اشیا با یک*دیگر در شعر پیدا می*کنند. شکل ذهنی همان چیزی است که به یک شعر یا یک*پارچه*گی می*دهد و یا آن را از وحدت و استحکام ساقط می*کند، همان عاملی است که شعر را ساده یا دشوار، شفاف یا مبهم، عمیق یا پایاب می*سازد. به این «طرح» شاملو نگاه کنید:
شب
با گلوی خونین
خوانده*ست دیرگاه
دریا
نشسته سرد
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می*کشد.
تقطیع این شعر بر روی کاغذ و وزن شعر، شکل ظاهری آنست ولی رفتار شاعر نسبت به شب، دریا و شاخه*ای که به سوی نور در سیاهی جنگل فریاد می*کشد و احساسی که شب و دریا و شاخه از درون شاعر به عاریه گرفته*اند و طرز حرکت اشیا در شعر، مربوط به قالب درونی و یا شکل ذهنی است. این شعر یک*پارچه*گی کامل دارد. از شب شروع شده، در شاخه*ای که به سوی نور فریاد می*کشد، پایان یافته است. اگر کلمه*ی «دیرگاه» را بردارید، «خواندن»، «گلوی خونین» و «شب» نقص پیدا می*کنند. «سرد» را بردارید، «دریا» معیوب می*شود. از «جنگل»، «سیاهی» را بگیرید و از «شاخه» «فریاد کشیدن» به*سوی «نور» را، شعر به*کلی از بین می*رود. شکل ذهنی شعر، حاکی از تمرکز کامل تمام نیروی خلاقه*ی شاعر در لحظه*ی آفرینش شعر است و با کمی تعمق معلوم می*شود که کلمه*ای در این شعر کم و زیاد نیست و نمی*توان به آن دست زد، زیرا کمال مطلق و یک*پارچه*گی تمام بر آن حکم می*راند.
Calm_Paroxysm
04-25-2008, 07:12 AM
^Mamnoon : )
ناگفته
شعريست در دلم
شعري كه لفظ نيست ، هوس نيست و ناله نيست
شعري كه آتش است
شعري كه مي گدازد و مي سوزدم مدام
شعري كه كينه است و خروش است و انتقام
شعري كه آشنا ننمايد به هيچ گوش
شعري كه بستگي نپذيرد به هيچ نام
شعريست در دلم
شعري كه دوست دارم و نتوانمش سرود
مي خواهمش سرود و نمي خواهمش سرود
شعري كه چون نگاه ، نگنجد به قالبي
شعري كه چون سكوت ، فرومانده بر لبي
شعري كه شوق زندگي و بيم مردن است
شعري كه نعره است و نهيب است و شيون است
شعري كهچون غرور ، بلند است و سركش است
شعري كه آتش است
شعريست در دلم
شعري كه دوست دارم و نتوانمش سرود
شعري از آنچه هست
شعري از آنچه بود
Scheherazade
04-27-2008, 04:31 AM
You're welcome.
با چشم سرخ فيل که از روي برگ مي گذرد
با کودک آتش گرفته روي رود قدسي
در ايستگاه مرگ که اندام هاي مرا تنها تا بهار آينده مي خواهد
امروز در کمال شجاعت سپيده دم باريد
با چشم سرخ فيل که از روي برگ مي گذرد
با جنگلي به شکل سازهاي بادي آتش که مي وَزَد
با دست هاي کاهگلي که از هند ، هند خجسته بر مي خيزد فرياد مي زند
که من اگرچه همين نيز با
و خواب ايستاده که توفان گنج نهفته را برساند به سطح آب
و در به روي پنجره من خسته
ساحل از زير پاي زنان مي کشد عقب ، همه در دريا و چادرها بر روي موج ها
هم خانه گاهي با کوسه ها در اصطبل هاي نهان در آبها
و نه همان که شايد را مي بينند و يکي از آن ها که مي جهد از روي من
مي گيرمش ببوسمش مي خندد و غرق مي شود
و چشم سرخ فيل که از روي برگ مي گذرد
نه بي با بي با نه با بي نه با نه با با
رضا براهني
Afghan Knight, I highly recommend you to read this book:
http://www.goodreads.com/book/show/683741._
Reza Barahni is a Genius !!!
Scheherazade
04-27-2008, 04:43 AM
Whose poem is this, Circadian Rhythm?
Its very nice anyway!
Algazel
04-27-2008, 04:52 AM
Afghan Knight, I highly recommend you to read this book:
http://www.goodreads.com/book/show/683741._
Reza Barahni is a Genius !!!
Aha! I was to tell you that the previous text which you posted was based on Reza Barahamni's book: Telaa dar Mess.
It's a very nice book about poetry. I read this book when I was at school, and had to write a resume article of it. I think I posted that article on this website somewhere, but I couldn't find it.
And thanks for both of you, you and C-R, for your helpful comments.
Scheherazade
04-27-2008, 05:42 AM
Khai chero eto tereta awarda bodi lol Let me guess, you got the "Westernized" argument from that book ;)
Anyway, he is a great man, Afghan Knight, not only literarily talented but also a great humanist and activist, a systemic Thinker.
So far I know, his works are banned in Iran.
Let me quote him:
"I thought if I don't learn Persian language,that was imposed to me in a very crucial situation,in the best way as I could; there would be no other way for me to get my revenge from it. I continuously worked for five to six years and learning Persian language was the best revenge that I could get from that language."
*ta yak shaere muasser na nawissi, elait nametem...
Algazel
04-27-2008, 06:02 AM
^ I had read only some parts of that book which concerned the classic poetry. I didn't read all the book. The book was more than 500 pages, and I was only a high school pupil. Don't expect from me that I remember all the stuff in that book.
I don't know him so well. I've read only his one work, that's all. Have they banned his works? As far as I know, he's an Azeri Iranian. And I think bcz of his liberal movements for Azeris, that's why his works have been banned.
So I think that's the reason that he says: taking revenge from Persian language which was *imposed* on me.
I reviewed my article a few months ago, and I didn't agree with most parts of it, so that's why I deleted it from my pc. But I haven't gotten the idea of "western influence" from that book. It's just my own personal view. Remember, when Nimaa first wrote Ash'aar-e Muasser, there were very big standing and opposition against him in Iran; saying that if this type of poetry continues we will lose the tradition of classic poetry which we inherit for more than a thousand years. I am not from such people, but just simply don't like it.
*ta yak shaere muasser na nawissi, elait nametem...
lol bare sher naweshtan baayad ba hamoo shakel ehsaas aadam daashta basha. Ehsaas-e khod ra dar qaaleb-e sher-e mu'aaser andaakhta nametanum. But yeah if you're asking me to use my language and literature skill and write something, that's possible, but i am sure such a piece won't be a good one.
Do you know we had an illiterate poet in Kabul who couldn't read & write?
Scheherazade
04-27-2008, 10:41 AM
You should read this book. He draws a great conclusion on classical poetry before introducing Nimaa´s modern lyricism.
You're absolutely right to point that modern poetry is a contrast to classical in a certain extent. Especially when it's about excessive conservatism. Modern poetry is vital and socially, historically, geographically, politically influenced. It displays our present life and environment in marked contrast to classical peotry.
This is one of the reasons why we get to know so less about life in ancient times through classical poetry...Except how the King lived or just loads of Laila and Majnoon similar stories.
Do you know we had an illiterate poet in Kabul who couldn't read & write?
Tell me about him! I have never heard of him!
Calm_Paroxysm
04-27-2008, 10:50 AM
Knight Jan, are you talking about Ashqari?
---
Aab, the poem is by Nader Naderpoor.
نايافته
گفتي كه : چو خورشيد زنم سوي تو پر
چون ماه شبي مي كشم از پنجره سر
اندوه كه خورشيد شدي
تنگ غروب
افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر
-Moshiri
Algazel
04-27-2008, 01:32 PM
Tell me about him! I have never heard of him!
Knight Jan, are you talking about Ashqari?
No, not really him. I think Ashqari was educated, at least he could read and write if he wasn't ahl-e adab like other scholars and researchers.
I don't know his name, but my grandfather told me some pieces of his poetries. He was a "tarbooz ferosh" somewhere in Kabul. I remember only two of his pieces:
man qurs-ferosh-e jegar-e sad-paaraye khesham
har ke aayad lakhte barad az pesham
And his another poem:
baadrang aamad baadrang, noor-e chashm baadrang
dar dast baadrang o zer-e paa baadrang
Unfortunately I don't remember his other poems. At that time when my grandfather used to tell me such stories, I was so young and plus I wasn't so much interested in literature. But now I regret why I didn't write them down. He was a treasure and after he left, ba hoosh aamadum.
My point was to show that for poetry you don't need a high level of knowledge in linguistics and in literature, it's completely something else.
Algazel
04-27-2008, 01:33 PM
نايافته
گفتي كه : چو خورشيد زنم سوي تو پر
چون ماه شبي مي كشم از پنجره سر
اندوه كه خورشيد شدي
تنگ غروب
افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر
-Moshiri
It's very beautiful!
nagofti ke ela bayla ke yak sher-e mu'asser khoshet aamad. lol
Calm_Paroxysm
04-27-2008, 06:00 PM
It's very beautiful!
nagofti ke ela bayla ke yak sher-e mu'asser khoshet aamad. lol
Shukur baba! lol. Khoob shod ke yaki ra qabel deeden.
You're right. You dont need higher education or a degree in linguistics to become a poet. Poetry is not a profession. It's simple art, and its innate. You either have it, or you dont. Elhaam greftan ast, ba gute yagane. : )
Ee shaier ra ziad dost darum..
هديه دوست
گلي را كه ديروز
به ديدار من هديه آوردي اي دوست
دور از رخ نازنين تو
امروز پژمرد
همه لطف و زيبايي اش را
كه حسرت به روي تو مي خورد و
هوش از سر ما به تاراج مي برد
گرماي شب برد
صفاي تو اما گلي پايدار است
بهشتي هميشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بي خزان
گل تا كه من زنده ام ماندگار است
Anbarin
04-28-2008, 12:33 AM
Afghan knight jaan, ash'r e safed ra chetor khosh nadari?:o
Bash ke az bainesh amo gul taren sha baret post konom.. sh'r ra ke post mekonom, feker mekonom da zendagi badom nameyaya,, har qadar beshnawom, barom hanoz dilpesand shoda mera..:wub:
کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
Scheherazade
04-28-2008, 09:49 AM
Very nice, Benawa Jan.
Here is another one by Moshiri
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
Algazel
04-28-2008, 02:55 PM
Afghan knight jaan, ash'r e safed ra chetor khosh nadari?:o
Bash ke az bainesh amo gul taren sha baret post konom.. sh'r ra ke post mekonom, feker mekonom da zendagi badom nameyaya,, har qadar beshnawom, barom hanoz dilpesand shoda mera..:wub:
ash'aar-e safed az naamesh paydaast ke safed hast, chize khaas nadaara :D
ney mazaaq kardum. It was a very nice one, the one you posted. :)
I got this impression that there are more and more females who are interested in Ash'aar-e Safed. Even the contemporary female poets, only considering the ones from Afghanistan, narrate in modern poetry rather than in classic.
Anbarin
05-06-2008, 05:15 AM
Very nice, Benawa Jan.
Tashakor Aab jaan, so does yours.:)
@Afghan knight, zan ha khosh nadaran ke ziad pecheda feker konan, mekhayan nazaryaat e khod ra sadda wa baseet ebraaz konan, az amo khater sh'r hay e azaad ra khosh daran:winking0001:
---------------------------------
شاید گاهی
نگاهی
دلی به یغما ببرد
شاید گاهی
لبخندی
ناامیدی را امید زندگی به ارمغان آورد
شاید گاهی
سلامی
دلی بلرزاند
شاید گاهی
کلامی حتی
غبار غم از چهره ای بزداید
شاید گاهی
اخمی
خاطر نازکی برنجاند
شاید گاهی
آهی
قلبی پریشان کند
و شاید گاهی خدانگهداری
زندگی عاشقی را پایان بخشد
. . .
و تو نه آن نگاه و لبخند و سلام و کلامی
و نه آن اخم و آه و خدانگهدار
تو نه آنی که هستی
و نه آن که نباشد بودن را
. . .
و باشد گاهی
هم او که نه هست، نه نیست
قراری باشد بی قراری های این دل کوچک را
Calm_Paroxysm
05-12-2008, 09:27 AM
هميشه مي خواندم
و لاله هاي دو گوشت را
به سحربارترين نغمه گرم مي كردم
و سنگ سخت دلت را
به شعله سخن گرم نرم مي كردم
مرا به گوشه چشمان خود محبت كن
به بزم گرم دلاويز ميگساران بر
مرا
به باغهاي سخاوت
به بوسا زاران بر
مرا چو چلچله دعوت
به چهچه خود كن
به چشمه ساران بر
مرا
به تاب تحمل فرا بخوان به صبوري
از لوح خاطره ام خاطرات تلخ بشوي
از اين تكدر ديرينه ام رهايي بخش
مرا به خلوت خاص خود آشنايي بخش
Nusheen
05-22-2008, 09:06 AM
هر دارو که علاج بود
در خانه داشتم
اما تنم در باد
به تماشای غزلهای آخر می رفت
امروز را بی تو خفتم
فردا که خک را به باد بسپارند
تو را یافته ام
مگر تو نسیم ابر بودی
که تو را در باران گم کردم ؟
Calm_Paroxysm
07-10-2008, 01:29 PM
لحظه ي ديدار
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است
Calm_Paroxysm
09-04-2008, 10:25 PM
جرقه
به چشمان سياه و روي شاداب و صفاي دل
گل باغ شب و دريا و مهتاب است پنداري
درين تاريك شب ، با اين خمار و خسته جانيها
خوش آيد نقش او در چشم من ، خواب است پنداري
Calm_Paroxysm
11-24-2008, 08:08 AM
اندوه شيرين
صداي تيشه آمد
گفت شيرين
كنار ماهتابي ها به مهتاب
صداي تيشه آمد
ماه تابيد
صداي تيشه ي فرهاد آمد
گفت شيرين
كنار لاله ها با لاله ي لال
صداي ناله آمد
لاله ناليد
صدا از تيشه ي فرهاد افتاد
صداي گريه ي شيرين
ميان باغ تنهايي هزاران لاله از باران فرو مي ريخت
vBulletin® v3.8.4, Copyright ©2000-2010, Jelsoft Enterprises Ltd.